یکشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۹

فیلی پ دوست جدید من

وسط یه چمنزار قشنگ دارم با دوربینم می گردم و از اطراف عکس می گیرم، یهو یه گله فیل می بینم، فیلها پشتشون به منه و من فکر می کنم می تونم به راحتی بهشون نزدیک بشم و ازشون عکس بگیرم. نزدیک یکیشون می شم و روی زمین دراز می کشم که بتونم یواشکی عکسم رو بگیرم، اما نمی دونم چی می شه که زیادی تحت تاثیر محیط قرار می گیرم و دوربین رو رها می کنم و در سکوت به فیلها خیره می شم، اونی که من پشت سرش روی چمن ها دراز کشیدم، بر می گرده به سمت من، نگاهم می کنه و میاد طرفم.
 نمی دونم چرا اصلا ازش نمی ترسم. یواش یواش با خرطومش نازم می کنه. یه حس خوبی دارم. کم کم با زبونش شروع می کنه من و لیس زدن، من دارم فکر می کنم مگه فیل ها زبون دارن، من روم بهش نیست و احساسم اینه که فیله داره با من یه جورایی معاشقه می کنه. به نظر میاد منم حسابی دل دادم و بدم نیومده، یهو فیله دستش و در میاره و حالا داره با دستش نوازشم می کنه، ازش خوشم میاد. یهو شروع می کنه در گوشم حرفهای عاشقانه زدن. روم و بر می گردنم یه خانمه با یه صورت عجیب، یه حس خوبی بهش دارم، یه جوری می دونم که همون فیله است که به این شکل در اومده به خاطر همین صورتش دفورمه است. خلاصه که می ریم تو کار هم ، وسط معاشقه  از خواب می پرم. یه حال عجیبی دارم . 
عصری می رم بیرون که کمی خرید کنم. توی یه فروشگاه یهو یه فیل خاکستری پارچه ای بر و بر نگام می کنه. بی معطلی می خرمش. 
حالا شده دوست جدیدم اسمش هم هست فیلی پ.

دوشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۹

دزد اومده

این روزها انگار با یه کمپانی قرارداد بستم که براشون فیلم های ترسناک و عجیب و غریب، خواب ببینم.
و از قرار معلوم تو قراداد نوشتن که تماشاچی و کارگردان و بازیگر نقش اصلی خودم باشم. و این خودم انقدر خودم رو می ترسونه که صبحها با ترس و وحشت از خواب بیدار می شم .

...وسط اطاقم ایستادم، تخت خوابم تو اطاق نیست. گردنبندهام با پایه ای که بهش آویزنشون کردم غیب شدن، دوربینم هم نیست. هراسون از اطاق می رم بیرون و تیلمن رو صدا می کنم که دزد اومده. اون هم یه چیزهایی می گه و می ره پی کارش. من دوباره بر می گردم تو اطاق می بینم به جای تخت یه تشک رو زمینه و یه روتختی خوشگل هم روش کشیده شده، دوباره می رم بیرون و صدا می کنم که تیلمن یکی اومده این تشک رو آورده تو اطاق من. به نظرم اینبار حرفم رو جدی گرفته و داره از پله ها میاد بالا. اما به جای تیلمن دو تا پسر بچه لاغر 5 - 6 ساله با موهای طلائی کوتاه و صورتهای خیلی غمگین، دست همدیگر و گرفتن و از پله ها میان بالا. من رو که می بینن هر دوتائی با نگاهی مظلوم و صدائی غمگین می گن: مامان گشنمه!
 من دارم از ترس می میرم اما فکر می کنم بچه هام گشنه ان. دستاشون رو می گیرم و می رم پائین که بهشون غذا بدم. پائین یه باغ بزرگه، پای دیوار روی زمین یه ردیف دست که از ساعد قطع شدن، روی هم چیده شده. دستها شبیه گوشتهایی هستن که از توی چرخ گوشت اومدن بیرون اما شکلشون کاملا معلومه یعنی انگشتها کاملا جدا از هم هستند و من فکر می کنم باید از این گوشتها بدم بچه هام بخورن. یهو پسر بچه کوچک تر غیبش می زنه و من دست پسر بزرگتر به دستم می دوم که بچه کوچک تر و پیدا کنم. همینجوری که ما می دویم یه روباه داره جلوی ما می دوه. روباه همینطوری که می دوه تغییر شکل می ده و به شکل حیوونهای عجیب و غریب در میاد. آخرش شبیه یه جوجه می شه و من می خوام بگیرم بدم بچه ام بخورتش.... همینطور که می ریم یه عالمه اتفاق عجیب و غریب دیگه هم می افته که اصلا جزئیاتشون رو یادم نیست... آخرین صحنه یادمه که کنار یه استخره و پسر بچه کوچیکتر یهو پیداش می شه و با نگاهی غمگین به من می گه: چرا من و کشتی؟ و من دارم زار زار گریه می کنم که من تو رو نکشتم، من دوست داشتم....
 اینجا با گریه بیدار می شم!

هنوزم یادش می افتم همه وجودم  پر از ترس و غم می شه.

چهارشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۹

ماه

وقتی از پنجره اتاقت می تونی ماه رو ببینی، یعنی خوشبخت ترین آدم رو زمینی.

چهارشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۹

Haircut

دست چپ، پای چپ، فک چپ و کلا سمت چپ دوباره رفته تو بازی. تقي به توقي هم می خوره دوباره چشمام پره اشكه.
اينطوري نمي شه بايد يه كاري كنم. می دونم خیلی حالم خوش نیست اما راستش ابن حالتم مث قديما خيلي ناراحتم نمي كنه چون مي دونم رد می شه. هیچوقت اینجوری نمونده هیچوقت هم اینجوری نمی مونه.
 اما خوب اينجوري هم كه نمي شه بايد يه كاري كنم. از توي مترو كه ميام بيرون ميرم توی Boots يه رنگ مو يه لاك يه رژ گونه مي خرم. وقتی دارم پای صندوق پول می دم، با خودم فکر می کنم اینها حتما حالم و بهتر می کنن. 
سر کار به نظرم رسید برای اینکه از این حالت دربیام باید موهام و کوتاه کنم، یا رنگ کنم یا یه کاری کنم که یه شکل دیگه بشم. چند تا آرایشگاه که می شناختم زنگ زدم، هیچکدوم وقت نداشتن.خوب حالا بدم نشد به جاي اینکه 40 پوند بدم یه شکل دیگه بشم با رنگ مویی که 7 پوند خریدم یه شکل دیگه می شم.
از بوتز ميام بيرون، تو فکر رنگ مو و قیافه جدید و اینهام که جلوی پام یه Tony & Guy سبز می شه، يه كم جلوي در اين پا اون پا مي كنم... و مي رم تو. دختره داره با تلفن حرف مي زنه. مي گم براي امروز وقت Haircut دارين؟ مي گه نه اما براي فردا دارم. مي گم نه براي همين الان مي خوام. طرف يه جوري نگام ميكنه كه انگار تا حالا كسي رو نديده كه يه Urgent Haircut بخواد. ميام بيرون. دوباره اشكم در مياد. 
يه كم جلوتر يه آرايشگاه ديگه هست. روي در، ساعت كاريشون ميگه دوشنبه ها تا ساعت نه شب كار ميكنن. ميرم تو. به نظر جاي بدي نمياد. دوباره همون سوال رو می پرسم. دخترك ميگه يك ربع معطلي داره. مي گم اشكالي نداره فقط مي خوام اوني كه از همه بهتره موهام و كوتاه كنه.مي گه براي اون بايد ٤٥ دقيقه بشيني. مي گم خوبه و مي شينم. كتابم و در ميارم و سعي مي كنم حواسم و بدم به خانم الیزابت گیلربت كه اشكم دوباره در نياد. اما خيلي موفق نمي شم. تو آینه که به خودم نگاه مي كنم دوباره اشكم سرازير مي شه. تو آینه یه دختره که داره موهاش کوتاه می شه چشمش می افته به من. به نظرم اشکهام و می بینه. یه جوری معذب می شه و سعی می کنه دیگه نگام نکنه.
 نيم ساعتي اينجوري مي گذره كه يه دختره نازی میاد و بهم می گه برم که سرم و بشوره. هر کاری با سرم می کنه برام توضیح می ده. الان برات شامپو می زنم.... الان شامپوی دوم رو می زنم ... الان می خوام با نرم کننده سرت رو ماساژ بدم...بعد شروع مي كنه به ماساژ دادن كله ام. انگار فهميده وضع كله ام خرابه و داره سعي مي كنه انرژي هاي بد و ازم دور كنه. انقدر آرومم می کنه که نمي دونم چه جوري باید از این دخترک یا از خدا تشكر كنم. 
دختره مي پرسه ?Are you happy with the pressure of my hands  ميگم عاليه. خیلی دلم می خواد بهش بگم که نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم. اما چیزی بهش نمی گم اما از اينجا به بعد مي دونم كه هر چقدر هم پول بدم، هر چقدر هم آرایشگره خوب نباشه، به خاطر همین قسمتش ناراضی از این آرايشگاه بيرون نمي رم.
آرايشگرم يه پسر ٢٦ساله تركه. اسمش حسين هست و مي گه ١١ ساله كه داره آرايشگري مي كنه! به نظر مياد كارش و بلده. من هي غرم و مي زنم كه اينور كوتاهتره اونور بلندتره.... اما در عين حال سعي مي كنم باهاش يه خوش و بشي هم بكنم كه خوشحال موهام و كوتاه كنه. مي گه يه حرفه ديگه اش رقصه و براي موزيكال شيكاگو يه مدتي روي سن بوده.
خلاصه كه آخرش٤٧ پوند پياده مي شم. اما تا خونه از قطرات اشك هيچ خبري نيست :) و از قيافم هم خوشم مياد.

پنجشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۹

رادیو

صبحها مسیر رفت رو بی بی سی رادیو 2 گوش می دم، عصرها موقع برگشت مجیک. هنوز نمی دونم دوچرخه سواری می کنم که رادیو گوش بدم، یا رادیو گوش می دم که دوچرخه سواری کنم! اما این رو می دونم که رادیو رو خیلی بیشتر از تلویزیون دوست دارم.

سه‌شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۹

سربالائی

وقتی افتادی تو سر بالائی و حرکتت سخت شده، به دوردست نگاه نکن، فقط به یه کم جلوتر نگاه کن و آرام آرام پا بزن. اینجوری حرکت برات راحت تر می شه.

آدرس

یکی از عجیب ترین و سخت ترین و ناراحت کننده ترین مسائل زندگی اینه که تو دو تا آدرس داشته باشی، وقتی کسی ازت آدرس می پرسه تو ذهنت یه آدرس باشه تو دهنت یه آدرس دیگه، و وقتی داری آدرس میدی هی به خودت بگی که داری دورغ می گی یا راست می گی یا چرا یا هزار تا سوال دیگه که همه چیز رو دوباره بیاره جلوی چشمت و از خودت حالت بد بشه و همه بدنت درد بگیره. کی این چیزها تموم می شه نمی دونم.

شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۹

بچه

دیشب دوباره یکی از عجیب ترین خواب های زندگیم رو دیدم.
یه بلبشوئی تو خانواده هست که نمی دونم درست چیه اما انگار یه اتفاقهایی افتاده که همه چی به هم ریخته تر از قبل هست.
بعضی از اعضای فامیل دور و نزدیک اومدن خونه مژگان، چند نفر خونه مونا و چند تائی هم پیش من. من و مژگان و مونا نشستیم و داریم درباه این اتفاق حرف می زنیم، خسته شدیم از اینکه اینها نمی رن خونشون. مژگان از همه ناراحت تره. اونها هم انگار اصلا به روی خودشون نمیارن و می خوان حالا حالاها تا وقتی فلانی از بیمارستان میاد بیرون همینجوری خونه ماها بمونن.(تو خواب می دونم یکی بیمارسته اما انگار اون مسئله ای ما نیست)
خلاصه همه چی آشفته است. توی این هیری ویری فرزانه جون بچه دار شده و قراره که بچه اش رو من برای چند ساعتی نگه دارم. بچه تو بغلمه. نمی دونم چند روز یا چند ماهشه اما یه حس عجیبی بهش دارم . دوستش دارم و سخت تو بغلم فشارش می دم. 
بچه لای یه پتوی پیچیده شده. حسم اینکه که قبلا هم این بچه رو دیدم و خیلی دوستش دارم. پتو رو کنار می زنم. یه چیز عجیبی لای پتو هست که توصیفش خیلی سخته. سرش شبیه یه کلاف کامواست که با یه میله عجیبی به بقیه اعضای بدنش وصله. داره نفس می کشه و می دونم که یه موجود زنده است. می خوام بزارمش زمین که یهو یه چیزی از پشت سرش می افته تو دستم. تو دستم یه قطعه عجیبی هست که می دونم مغز بچه است. از ترس همه بدنم خیس عرق شده. نمی دونم با مغز بچه چی کار کنم
مغز بچه تو دستم تیک تیک می کنه عین یه قلب. سعی می کنم یه جوری مغز بچه رو به پشت سرش وصل کنم. می دونم که اگه این کار و نکنم بچه می میره. بچه با ناله سعی می کنه چیزی بگه و من می دونم به خاطر اینه که مغزش از سرش جدا شده بدنش داره یخ می کنه. همینجوری که دارم سعی می کنم مغز رو بچسبونم پشت سرش یهو از توی تنش یه چیزی می افته بیرون، این یکی درست یه جنین 4 یا 5 سانتی هستش که من می دونم جفت بچه است که به خاطر نبودن مغز از تن بچه جدا شده! با این یکی دیگه واقعا نمی دونم چی کار کنم. از ترس خشکم زده. نمی دونم جواب فرزانه جون رو چی باید بدم.
از خواب می پرم. آشفته و پریشون. انگار سالها خواب بودم. سنگین و باد کرده ام. 

چهارشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۹

دوچرخه سواری

پروژه (احتمالا کوتاه مدت) جدید اسمش هست "دوچرخه سواری" . از خونه ام تا محل کارم 13 کیلومتره (8 مایل) . خیلی مسیر سختی نیست . یعنی خیلی سربالائی نداره و تقریبا تمام مسیر هم راه دوچرخه رو داره. تنها مشکلش اینه که تقریبا بیشتر مسیر کنار اتوبانه و خیلی مسیر قشنگی نیست. اما کلا هیجان انگیزه. یک ساعت طول می کشه که برم و یه کم کمتر طول می کشه که برگردم چون مسیر برگشت سر پائینیش بیشتره.
امروز چهارمین روزی بود که با دوچرخه رفتم و برگشتم :)
روز اول خیلی هیجان انگیز بود، به خاطر این که گم شدم و نیم ساعت دور خودم می چرخیدم. اینجا آدمها خیلی خیابونها رو بلد نیستن چون هم یه کم خنگن هم همش با GPS این ور و اون ور میرن در نتیجه هیج جا رو بلد نیستن و کسی هم نمی تونست خیلی بهم آدرس درست بده. خلاصه با یه مصیبتی بعد از یک ساعت و نیم خسته و درمونده رسیدم سر کار. دربان دم در که دید خیلی خسته ام گفت برای ماراتن تمرین می کنی ؟ گفتم نه بابا گم شده بودم.
تنها خوبییه این گم شدنه این بود که کلی از خیابونها رو یاد گرفتم. البته کلا با دوچرخه سواری آدم خیلی مسیرها رو یاد می گیره.
خلاصه روز دوم و سوم دیگه مسیر رو بلد بودم و خیلی اتفاق خاصی نیفتاد. اما امروز که روز چهارم بود یه جور دیگه هیجان انگیز بود. صبح هوا خیلی خوب بود و نسبتا آفتابی، اما از ظهر بارون شروع شد و دیگه بند نیومد. عصری که رفتم سراغ دوچرخه ام دیدم خیلی ها دوچرخه هاشون رو نبردن و خودشون رفتن اما من فکر کردم زیرباران باید رفت...زیر باران باید با زن خوابید .... زیر باران دوچرخه سواری باید کرد .... و خلاصه آقای سهراب کار دستم داد و وقتی رسیدم خونه واقعا مثل موش آب کشیده شده بودم. یه بارونی تنم بود اما شلوار پارچه ایم از خیسی عین لاستیک شده بود و چسبیده بود به پام. 
خلاصه فهمیدم که یک ساعت دوچرخه سواری زیر باران با شلوار خیس بسیار کار طاقت فرسائیه.

یکشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۹

مرگ

چند شبه که خوابهای خیلی بدی می بینم. از این خوابها که خیلی درهم و برهمه و فقط اعصاب آدم رو خورد می کنه. وقتی برای خودم مرورشون می کنم هیچ چیزی ازشون در نمیاد. فقط خیلی عصبیم کردن. همش نگران و ناراحت بودم این چند روز و امروز با شنیدن یه خبر بد انگار آروم شدم. کلی گریه کردم اما یهو آروم شدم. یه خاله مهربونم دیروز فوت کرده. یهو سکته کرده و...همین.
امیدوارم الان راحت و شاد باشه.

سه‌شنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۹

Haruki Murakami

Hi Mr. Murakami
what is this connection between us? 
Whatever it is, It is just making me crazy! anything that is in my mind today I just come across to it in your book the following day!

These are some of our mutual thinking in your "South of the border, West of the Sun":

.... I cncentrated on keeping myself busy, I started going to the pool every morning and I'd swim two thousand meters without stopping...I tried my best to concentrate on  what ever I was doing, washing my face, I was thinking about that, Listening to music, I was all music, It was the only way I could survive.
....
My wife asked: Is there anything you want to tell me? if something is bothering you, tell me. Even if it something hard to talk about. If there is anything I can do just name it. .. I can't stand to see you unhappy. I don't want to see that pained look on your face. what is it you hate about our life? tell me.

I shook my head: I like my job and I love you... I just can't undestand who I am anymore, I can't tell right from wrong, I am confused, but not angry.
" You certainely are angry"
I sighed.
" And you sigh all the time, anyhow somthing is bothering you, your mind is million miles away.


I was struck by violent desire to confess everything, what a relief that would be! No more hiding, no more playact or lie!
But I didn't say anything! confession would serve no purpose, It would only make us miserable.
...
and I just replied " It has nothing to do with you, if anything, the problem is with me! so don't worry about it, Ok? I just want some time to think!
....

جمعه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۹

خودت

فقط یه ذره با خودت مهربونتر باش اونوقت ببین چقدر از همه چیز راضی تری. منتظر نباش کسی پیدا بشه که باهات مهربون باشه و تو رو بفهمه. اول ببین خودت می تونی از عهده خودت بر بیای.

یکشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۹

Kristin Scott Thomas

و دیروز فقط فیلم Leaving رو کم داشتم که روزم کامل کامل بشه.


شنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۹

می روم ز دیده ها نهان شوم / می روم که گریه در نهان کنم

دوباره انگار برگشتم سر خونه اول، دوباره همون غم روزهای اول اومده سراغم. دوباره معده درد گرفتم . دوباره دست و پام درد گرفته. دوباره پر از انرژی بدم.
بدبختی اینه که وقتی از یه طرف انرژی بد میاد  دیگه همینجور پشت سر هم تیر بارون می شی. سر کار اوضاع بد می شه ، از ایران خبرهای منفی می شنوی، خودت کارهای احمقانه می کنی و انواع و اقسام انرژیهای بد رو انگار مث جاروبرقی می کشی سمت خودت.
نمی دونم باید چی کار کنم، دیروز واقعا دلم می خواست یه جوری خودم رو دیگه محو کنم خیلی وسوسه شده بودم. واقعا فکر می کردم نهایت سه ثانیه و بعد همه چی تموم. هر کسی یه مدتی ناراحت می شه و بعد همه یادشون می ره و راحت برای خودشون زندگیشون و می کنن منم بدم نمیاد یگه برم ببینم اونور چه خبره. خبرهای اینور دیگه برام جذابیتی نداره. خدایا باید چی کار کنم. فکر اینکه انقدر تو رو آزار دادم و هنوز انقدر با درد ازش حرف می زنی داره روانیم می کنه. اصلا دیگه تحمل ندارم. 
بابا یه گهی خوردم حرف هم نزدم ، نمی تونستم حرف بزنم به کی بگم حالا چی کار کنم؟ حالا هم که این حضور نصف و نیمه ام باعث دردسره.


چهارشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۹

تو می دمی و آفتاب می شود

امشب به شدت هوای فروغ کردم:

نگاه کن
که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سايه سياه سرکشم
اسير دست آفتاب ميشود

نگاه کن
تمام هستی ام خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد

نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين برکه های شب شدم

چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن
که من کجا رسيده ام
به کهکشان، به بيکران، به جاودان

کنون که آمديم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان ديرپا

مرا دگر رها مکن
مرا از اين ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سياه ديدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود.

فروغ فرخزاد

دوشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۹

من و جام جهانی - بازی فینال

یکشنیه 11 جولای آخرین بازی جام جهانی سال 2010 . فینالیست ها هلند و اسپانیا  و من طرفدار اسپانیا.
اینجا تو لندن محله ای هست به نام ناتینگ هیل. این محله ناتینگ هیل یه قسمت توریستی معروف داره به اسم خیابان پورتوبلو.

قدیما این محله یه مزرعه ای بوده بعد یه آدمیرال خانی سال 1740 توی جنگی یه شهر اسپانیایی رو تصرف می کنه که از قضا اسم این شهره پورتوبلو بوده بعد وقتی با شکوه و جلال بر می گرده  لندن اسم این مزرعه رو به مناسبت پیروزی این آدمیرال خان می زارن پورتوبلو. بعد کم کم مزرعه از بین می ره و به جاش یه بازار درست می شه .

این بازار یه شنبه بازاره مث جمعه بازار خودمون .انواع و اقسام وسائل عتیقه و قدیمی و جنسهای دست دوم و خلاصه از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا می شه. فضای این بازار با اینکه خیلی توریستی هستش اما خیلی خوب و دوست داشتنیه.
این محله یه جورایی به خاطر رستورانهای اسپانیایی که توش هست و یا به دلایل دیگری که من نمی دونم پر اسپانیایی هستش.

... خلاصه ما تصمیم می گیریم توی یه پابی تو پورتوبلو بازی رو ببینیم. جائی که ما هستیم یه پاب انگلیسیه روبروی یه رستوران اسپانیایی. رستوران اسپانیایی یه اسکرین نسبتا بزرگ بیرون مغازه تو خیابان نصب کرده و مردم ( اکثرا اسپانیای ها با پرچم های اسپانیا که دور خودشون پیچیدن ) تو خیابون ایستادن و بازی رو تماشا می کنن. 

توی پابی که ما هستیم طرفدارهای دو تیم تقریبا نصف نصف هستند و این فضا رو هیجان انگیزتر می کنه.
وقتی توی یه پاب بازی رو می بینی نکته جالب اینه که از وسط های بازی بیشتر آدمها انقدر مست هستن که انگار دیگه خیلی هم براشون نتیجه بازی فرقی نمی کنه. یکیش خود من....
بازی با نتیجه 1-0 به نفع اسپانیا تموم می شه و من انگار خیلی هم خوشحال نیستم.نمی دونم از اینکه بازیها تموم شدن ناراحتم یا از اینکه برای جام جهانی بعدی چهل ساله خواهم بود و یا به خاطر سردر گمی الانم یا بخاطر اینکه دیگه حوصله آدمها رو ندارم یا شایدم فقط بخاطر اینکه الان پریودم ... 
در هر صورت بازیها تموم شدن و من خوشحال نیستم.

یکشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۹

من و جام جهانی - بازیهای حذفی

از دیروز بازیها وارد مرحله حذفی شدند و هیجانشون خیلی بیشتر شده. باید بگم که این اولین جام جهانی هستش که من دارم بازیها رو دنبال می کنم و خیلی بهم مزه داده.  
دیروز دو تا بازی انجام شد که من از نتیجه هر دو خیلی راضی بودم. بازی اول اروگوئه و کره جنوبی بود. اروگوئه 2-1 بازی رو برد. خیلی بازی خوبی بود و من که به شدت از جناب کاپیتان این تیم  دیه گو آلفردو لوگانو خوشم میاد. خیلی از نتیجه بازی راضی بودم و کلا از اینکه این تیم بعد از سالها تونسته دوباره خودی نشون بده خوشم اومده.
بازی دوم غنا و امریکا بود. تو این بازی من طرفدار غنا بودم به شدت. غنا تنها تیم افریقایی هست که تا حالا مونده و خدائیش هم بازی خیلی خوبی کردن. یه جور انگار براشون قضیه مرگ و زندگی بود واقعا داشتن با تمام وجود بازی می کردن. نتیجه 1-1 به وقت اضافه کشید و در 15 دقیقه اول وقت اضافه غنا گل دوم رو زد و امریکا هم هیچ غلطی نتوانست بکند و شیطان بزرگ حذف شد و به خانه برگشت. 
مرحله بعدی غنا و اروگوئه با هم بازی می کنند. وقتی بازی شروع شد تصمیم می گیرم که طرفدار کدومشون باشم. خیلی کار سختیه.
و اما بازیهای امروز
امروز بازی اول انگلیس و آلمان هست و بازی دوم آرژانتین و مکزیک . هر دو بازی بسیار حساس و دیدنی هستند.  
انگلیس در بازی قبلی که مقابل اسلواکی بود بالاخره یه بازی خوب کرد و تونست صعود کنه. بازی خیلی هیجان انگیز بود ساعت 03:00 توی شرکت . انقدر من هیجان زده بودم که انگار ایران داره بازی می کنه. هر توپی که به سمت دروازه انگلیس شوت می شد من یه جیغ می زدم. به نظر هیجان من از بقیه خیلی بیشتر بود و کلی باعث خنده بقیه شدم. کلا این انگلیسی ها یا لااقل انگلیسی هایی که همکار من هستند خیلی بلد نیستن ابراز احساسات کنند. خلاصه که به من که بازی خیلی مزه داد.
آرژانتین هم بازی قبلیش با یونان بود و 2-0 یونان رو شکست داد و کلی مارادونا رو به وجد آورد.

قراره امروز با رضا و یه سری از بچه ها بازی انگلیس و آلمان رو توی یه پاب ببینیم :) امیدوارم انگلیس آلمان رو بزنه و آرژانتین هم مکزیک رو.

سه‌شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۹

کفشهایم

گریه دارم یه عالمه، از اون گریه ها که ولش کنم دیگه بند نمیاد. دنبال چند جفت کفش رفتم یه عالمه اشک با خودم آوردم.
یعنی واقعا ارزشش و داشت؟ لابد داشت، لابد باید همه این چیزها رو هر دوتامون تجربه می کردیم.
دلم برای وقتهایی که دلم برات تنگ می شد تنگ شد. برای وقتهایی که منتظر بودم بیای و همیشه می اومدی.
بعد از مدتها دوباره رو اون صندلی لعنتی نشستم و زار زدم.

دوشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۹

Whisperer

I want to be lost in your arms and never be found again!

دوشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۹

من و جام جهانی 2010- روز سوم

الجزیره - اسلوانی 0-1
صربستان - غنا 0-1

باران به شدت مریضه منم که از دیشب مست، در نتیجه دو تا بازی اول رو از دست می دم. بازی سوم آلمان و استرالیاست، نیمه اول رو دارم به دوستی کمک اکسل و ورد و این حرفها می کنم. نیمه دوم رو با یه سری آدم می بینم که دو تاشون اهل نیوزیلند هستند اما طرفدار استرالیا! یک نفر پرتقالی و دو نفر ایرانی. استرالیا ده نفره بازی می کنه 4 تا گل هم می خوره. آلمان خیلی خوب بازی می کنه حرکت تیمی عالی  4 تا گل هم می زنه خوشحال و خندان. 
شاید طرفدار آلمان بشم.

من و جام جهانی 2010- روز دوم

کره - یونان 2-0 به نفع کره
نیجریه - آرژانتین

بازی دوم رو خیلی دلم می خواست ببینم به خاطر هکتار همکار نیجریه ای ، خیلی امیدواره که تیمشون به فینال برسه. بهش گفتم اگه از آرژانتین ببرید حتما بهت زنگ می زنم، اما بازی رو نمی تونم ببینم. یه دختر ترک که اسمش گمزه هست داره سعی می کنم موهای زائد بدنم رو از بین ببره. بهش می گم اهل فوتبال نیستی می گه نه اصلا. می گم الان بازی نیجریه و آرژانتینه خیلی دلم می خواد بدونم داره چه اتفاقی می افته ، یه نگاه عجیبی بهم می کنه و چیزی نمی گه. سه ساعت کارم طول می کشه آش و لاش از در کلینکه می رم بیرون به سمت سفارت. قراره دوباره جلوی کنسولگری رای بدیم. دلم برای خودمون می سوزه. نتیجه بازی 1-0 به نفع آرژانتین. دلم برای هکتار هم می سوزه.

انگلیس - امریکا
نزدیک کنسولگری یه پاب هست. با یه سایدر گلابی دیگه بازی شروع می شه. یه آقای خوش تیپ کنارما کنار بارنشسته. می گه اهل لیتوانی هستش و طرفدار برزیله. بازیهای امروز رو شرط بندی کرده. 10 پوند داده برای سه تا بازی امروز، پیش بینی هاش برای اون دو تا درست بوده اگه این بازی رو هم انگلیس ببره 60 پوند گیرش میاد. نتیجه 1-1 مساوی می شه با یه گل احمقانه که دروازه بان انگلیس توپ از دستش در می ره و می ره تو گل. طرف چیزی گیرش نمیاد و دمغ پاب رو ترک می کنه.

من و جام جهانی 2010- روز اول


بازی اول افریقای جنوبی - مکزیک

این ورد کاپ حال و هوای شهر رو به کل عوض کرده، همه جا رنگ و بوی فوتبال گرفته، پرچم انگلیس همه جا از در و یوار آویزونه، از چند وقته پیش مردم به ماشین هاشون  یه پرچم کوچولوی انگلیس وصل کردند. 
توی کنتین ما منوی غذا برای روز جمعه منوی مخصوص ورد کاپ شده، دو تا تلویزیون بزرگ هم گذاشتند توی کنتین که اگه کسی خواست بره اونجا بازی ها رو ببینه. بازار شرط بندی های جور و واجور هم داغ داغه. نفری یک پوند می دیم توی یه شرط بندی شرکت می کنیم، یه صندوق درست کردند که اسم کشورها روی کاغذهای کوچک توش ریخته شده، نفری یه کاغذ از تو ی صندوق بر می داریم. هر کی کشورش فینال رو ببره همه پولی که گذاشتیم مال اون می شه. کشوری که من می کشم ساحل عاجه! شانسم فوق العاده است!
توی آفیس ما یه تلویزیون بزرگ به دیوار هست که قراره با صدای  کم بازیها رو پخش کنه ، کلا امروز خیلی کسی کار درست و حسابی انجام نمی ده برای اینکه همه جلوی تلویزیون هستند، یه همکار دارم که مال افریقای جنوبیه، از همه هیجان زده تره از اول افتتاحیه تا آخر بازی  از جلوی تلویزیون تکون نمی خوره. نتیجه 1-1 مساوی می شه و بیچاره با قیافه ای آویزون بر می گرده سر میزش.

بازی دوم - اروگوئه - فرانسه
قراره طرفدار فرانسه باشم اما یهو نظرم عوض می شه و تصمیم می گیرم طرفدار اروگوئه بشم. بارمن اسپانیایی فکر می کنه من فرانسوی هستم. وقتی بهش می گم ایرانی ام کلی تعجب می کنه! بعدش می گه نکنه اسمت آزاده است؟ می گم معلومه که دوست ایرانی داری که اسم های ما رو بلدی. می گه آزاده نجف آبادی قنبری همکلاسی بچگی هاش بوده وقتی تو اسپانیا زندگی می کرده. یه جوری ازش حرف می زنه که معلومه دختره رو خیلی دوست داشته. بهش می گم همه ایرانیها اسمشون آزاده نیست.
تو این پاب همه دلشون می خواد اروگوئه ببره، نه به خاطر این که طرفدار اروگوئه هستند چون انگلیسی هستند و از فرانسوی ها خوششون نمیاد.
یه مستر بین مست مو طلائی هم کنار بار ایستاده از من می پرسه که درینک دیگه ای می خوام من می گم نه مرسی من خوبم. خودش به بطری سایدر من نگاه می کنه و یه سایدر گلابی هم برای من سفارش می ده. من به بار من می گم من نمی خوام من خوبم طرف می خنده می گه بگیر دیگه کی از درینک مجانی  بدش میاد؟ من می گم این یارو مسته تو داری ازش سوء استفاده می کنی. می خنده و می گه اگه این کار و نکنم اموراتم نمی گذره. 
بازی خیلی هیجان خاصی نداره. من دارم از زور جیش می میرم اما می خوام بازی تموم شه برم خونه دستشوئی. طرف به کل عقلش رو از دست داده یه سایدر دیگه برای من سفارش می ده. بار من اسپانیایی با خنده بطری رو باز می کنه ، من بطری سوم رو دست نزده می دم به بار منه می گم ببین این رو خودت بخور من رفتم بای.  نتیجه 0-0 . تا خونه می دوم و یه راست می رم تو دستشوئی و می ترکم.

سه‌شنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۹

آهنگ دلم 2

چند روزیه که آهنگ دلم ریتمش عوض شده. خیلی آهنگ شادی نمی زنه اما اون آهنگ غمگین رو هم فراموش کرده. یه ملودی آروم داره که دوستش دارم.


جمعه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۹

آهنگ دلم

چند روزیه دلم آهنگش خیلی غمگینه، هر کاری می کنم راضی نمی شه آهنگ دیگه ای بزنه. هر چی سعی می کنم با چیزهای مختلف گولش بزنم، یه کم ریتم رو عوض می کنه به روزی نمی کشه که بر می گرده سر آهنگ غمگین خودش. باید یه کاری بکنم . دلم رو اینجوری اصلا دوست ندارم. دوباره تقصیر کار شدم دوباره از خودم بدم میاد. همکار انگلیسیم می گه اگه از خودت بدت بیاد یعنی داری انگلیسی می شی. من نمی خوام انگلیسی بشم . من نمی خوام از خودم بدم بیاد. من می خوام همه این اتفاقها تقصیر من نباشه. من می خوام ایرانی باشم. من می خوام گریه نکنم.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۹

آه ای پریود، چقدر با همه سختی هایت دوست دارمت!

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۹

صدا

صدا صدا صدا تنها صداست که می ماند
صدای جیر جیرتخت همسایه بالایی
صدای سکس همسایه بغلی
صدای تو که امروز توی خیابان 
توی ایستگاه اتوبوس
توی سینما 
توی مترو
صدایم می زدی و من بر می گشتم 
و کسی نبود و من از دست خودم عصبانی می شدم که چرا دلم برایت شور می زند
و صدای تو که درگوشی تلفن حالم را بدتر می کند و من دوباره ازخودم عصبانی می شوم که چرا بغضم می گیرد
و باز صدای خنده از طبقه بالا 
و صدای سکس از طبقه پائین 
و صدای هق هق من

شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۸

روز هشتم

جمعه 26 فوریه 7 اسفند 
سه شنبه چهارشنبه و پنج شنبه بدون تمرین بودم.
دیروز از صبح همه چی یه جوری بود. توی مترو هر چی روزنامه ورق زدم همش خبرهای بد و بی ربط خوندم . سر کار هم تقریبا همه مدیرها رفته بودند یه جلسه مهم و یه جورایی خیلی سوت و کور بود. عصری می خواستم یه پولی حواله کنم کلی تلاش کردم به  صرافی برسم صرافی بسته بود. با  خودم عهد کرده بودم که حتما برگشتم خونه برم یک کم تمرین دو کنم که آسمون هم با من شوخیش گرفته بود و واقعا عین ابر بهار گریه می کرد. اومدم خونه توی فیس بوکم خواهرکم یه عکس از مامانم آپلود کرده بود، و من به شدت دلم مامانم رو خواست :(( حالا نوبت من بود که از آسمون سبقت بگیرم و خانم زیبا شیرازی هم زحمت خودش رو کشید و خلاصه من گریه کن آسمون گریه کن.
این از دیروزم. 

اما امروز که هشتمین روز تمرینم بود یه روز نسبتا خوب بود :) دو مایل دویدم ، اما نه بدون توقف. یک مایل تا سینما دویدم. فیلم Single Man دیدم و یک مایل هم برگشتم :) خودم که راضی ام. هم دویدنم رو دوست داشتم هم فیلم خیلی بهم چسبید.

راستش احساس می کنم یه اتفاق عجیبی می افته وقتی می دوم .انگار وقتی می دوی انرژی های بد با عرق بدنت از تنت بیرون می رن.  وقتی از یه تمرین ده دقیقه ای بر می گردم حس می کنم یه آدم دیگه شدم، سبک شدم. 
این روزها همش به این فکر می کنم که این فعالیت بدنی خیلی سالهای پیش هم به طور عجیبی از من یه آدم دیگه ساخت. وقتی به شدت از یه رابطه عاطفی پرت شده بودم بیرون، کوه بود که به دادم رسید. 
.... در هر صورت از دویدنم خیلی خوشحالم. 
تا الان به لطف دوستان و آشنایان 142.5 پوند جمع شده برای این چریتی. :)

پی نوشت: از امروز تا اطلاع ثانوی گوش کردن به زیبا شیرازی و یا هر چیز رومانتیک دیگه قدغن اعلام می شه.

دوشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۸

روز هفتم

دوشنبه 22 فوریه
امروز دوباره مسیری که جمعه دویدم رو تکرار کردم. راستش سخت بود اما فکر کنم راحت تر از جمعه بودم با اینکه همه بدنم درد می کرد اما احساسم این بود که هم سریعتر بودم هم راحت تر می دویدم. اما بدنم به شدت درد می کنه. 
وقتی برگشتم خونه یه کوچولو ورزش کردم امیدوارم فردا بهتر باشم. 
برنامه ام اینه که تا آخر این هفته همین مسیر رو برم و مسافت رو فعلا بیشتر نکنم.

فعلا 55 پوند جمع شده :)

شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۸

روز پنجم

امروز صبح ( ساعت 10:30 ) که پا شدم یه کم دور و ورم رو تمیز کردم. کمدم رو مرتب کردم یه سری لباس باید ماشین می ریختم و  یه کم گردگیری و یه جورایی جای بعضی چیزها رو عوض کردم خلاصه تا ساعت یک آدم تمیزی بودم.
ساعت دو با دو تا از بچه ها قرار داشتم برای دیدن دو فیلم از جیم جارموش ( Dead Man & The Limits of Control ) این جایی که این فیلم ها رو نمایش می ده یه جور فرهنگسرای خودمونه که یه سالن سینما هم داره و بعضی وقتها دو تا فیلم رو می شه با قیمت یک فیلم ببینی. یعنی ما از ساعت 2 شروع کردیم تا ساعت 6:30 داشتیم فیلم می دیدیم به قیمت 7/5 پوند. فیلم اول خیلی خوب بودI آقای جانی دپش هم فوق العاده بود. 
ده دقیقه اول فیلم دوم رو چون داشتیم نهار می خوردیم از دست دادیم و به نظر میاد که یه جورایی گره داستان در همون ده دقیقه اول بود چون تقریبا من که هیچی از بقیه فیلم نفهمیدم. با اینکه فیلم یه جورایی عجیب غریب بود اما دوست داشتنی هم بود اگر یه کم بیشتر می فهمیدمش!
خلاصه که همه اینها رو گفتم که بگم تا سینما رو به مسافت 900 یارد دویدم. امروز همه تمرینم همین بود.
فردا یه تمرین بهتر می کنم.


جمعه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۸

روز سوم و چهارم

جمعه  30 بهمن 19 فوریه

دوشنبه بچه ها سورپرایزم کردند و برام تولد گرفتند توی یه رستوران. از سر کار رفتم اونجا و وقتی برگشتم خونه ساعت حدود 11 بود و مستقیم رفتم تو تخت. در نتیجه تمرینی نکردم.
سه شنبه این دخترک مهمون داشت، یه کم کمکش کردم و دیگه مهمونها اومدن باز هم نتونستم تمرین کنم.
چهارشنبه کلاس سالسا داشتم و نتونستم تمرین کنم.

پنج شنبه از صبح یه بارونی شروع شد که بیا و ببین. تمام طول روز و با خودم می گفتم اگه این بارون سنگ هم بشه امروز دیگه می خوام تمرین کنم. از ایستگاه مترو که اومدم بیرون به نظرم اومد که داره شدتش کم می شه و تا خونه رسیدم دیگه خیلی نم نم می اومد. خلاصه که زودی لباسم رو عوض کردم و زدم بیرون. با ده دقیقه پیاده روی شروع کردم بعدش ده دقیقه بدون توقف دویدم. و دوباره ده دقیقه راه رفتم. راستش بد نبود نسبتا راضی بودم . وقتی اومدم خونه حسابی سر حال بودم.

امروز تصمیم گرفتم یه نگاهی توی گوگل بکنم و مسیرم رو یه کم اضافه کنم. نتیجه شد یک مایل و 700 یارد که پنج دقیقه اش رو راه رفتم و یک ربع دویدم. انقدر راضی هستم که به راحتی می تونم درد عضلاتم رو تحمل کنم.

یکشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۸

روز دوم

25 بهمن 14 فوریه

 امروز ورودی نزدیک تر به این پارک رو پیدا کردم و در واقع از در شمالی پارک واردش شدم که تا خونه حدود دو دقیقه است. از وقتی از خونه رفتم بیرون تا برگشتم باز هم نیم ساعت طول کشید. اما تمام این مدت رو تونستم پنج دقیقه بدوم، پنج دقیقه راه برم. باز هم بد نبود اما به نظر میاد خیلی کار دارم!
- فردا شاید بهتر باشه از در خانه تا در پاک رو راه برم تا بدنم کمی آماده بشه بعد شروع به دویدن کنم.
- پوشاندن گوشها و دستکش خوب بود.
- بالا بودن سر، صاف بودن ستون فقرات و حرکت دستها همراه با پاها چیزهایی هستند که همش باید بهشون فکر کنم در حال دویدن . خیلی  کمک می کنه.
- امروز یه کلاه خریدم که فردا اون و سرم می زارم برای یخ نزدن گوشها و مغزم :)

شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۸

3 مایل

24 بهمن 13 فوریه
مث برق و باد دو ماه از آخرین روز تمرینهای دو هفته ای  ماراتنم :) گذشت. 
خوب اشکالی هم نداره امروز دوباره شروع کردم. البته هدفم از فول ماراتن به 3 مایل تقلیل پیدا کرده اما راستش ناراضی نیستم. به نظرم این یه کم واقعی تره چون من واقعا یک مایل رو هم به زور می دوم. 

قراره که 21 مارچ یعنی روز اول فروردین برای یه خیریه که به آدمهای نیازمند کمک می کنه 3 مایل بدوم و براشون پول جمع کنم.  این دفعه دیگه جدیه و باید هر روز تمرین کنم وگرنه واقعا نمی تونم سه مایل رو هم بدوم.
نزدیک جائی که زندگی می کنم یه پارک هست. امروز رفتم اونجا و تقریبا  بیست دقیقه  یه کاری کردم که شاید اسمش رو بشه گذشت هروله که البته بیشتر به راه رفتن شبیه بود.
تا شنبه دیگه هر روز اخبار تمرینهام رو اینجا آپدیت می کنم بعدش ایمیل کمک رسانی رو ارسال می کنم.

فردا باید به کم مجهز تر و سبک تر برم:
- بردن موبایل ضرورتی نداره فقط جیبم رو سنگین می کنه.
- بهتره به جای دسته کلیدم فقط یه کلید ورودی رو با خودم ببرم.
- امروز گوشهام کاملا یخ زدند. فردا باید بپوشونمشون.

فعلا چیز دیگه ای به نظرم نمیاد. 
فردا حتما روز بهتریه.