پنجشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۰

Aristophanes & human being


Once upon a time, Aristophanes relates, there were gods in the heaven and human down on earth.
But we humans didn't look the way we look today. Instead we each had two heads, four legs and four arms, a perfect melding, in other words, of two people join together, seamlessly united into one being.
We came in three different possible gender or sexual variations: male/female melding, male/male melding and female/female melding, depending on what suited each creature the best.
Since we each had the perfect partner sewn into the very fabric of our being, we were all happy.
Thus all of us double headed, eight limbed, perfectly contented creatures moved across the earth much the same as way that planets travel through the heavens, dreamily, orderly, smoothly.we lacked for nothing, we had no unmet needs, we wanted nobody. There was no strife and no chaos. We were whole.
But in our wholeness, we became overly proud. In our pride, we neglected to worship the gods. The mighty Zeus punished us for our neglect by cutting all the double-headed, eight limbed, perfectly contented humans in half, thereby creating a world of cruelly severed one headed, two armed, two legged, miserable creatures.
In this moment of this mess amputation, Zeus inflicted on mankind, that most painful of human conditions; the dull and constant sense that we are not quite whole, for the rest of time, human would be born sensing that there was some missing part – a lost half, which love almost more than we love ourselves. And that this missing part was out there someplace spinning through the universe in the form of another person.
We would also born believing that if only we search relentlessly enough, we might someday find that vanished half, that other soul.
This is the singular fantasy of human intimacy: that one plus one, will somehow, someday equal one. 
From "Committed" by Elizabeth Gilbert 

پنجشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۰

سنگینی تحمل ناپذیر هستی

و آنگاه که هر دو دستت روی بدنت سنگینی می کنند  و پاهایت توان حرکت  ندارند  و با هر نفسی که با مشقت از سینه ات بیرون می دهی اشکی  هم سرازیر می شود و فریادی که در گلو گیر کرده است و چپی که به گا رفته است ........
بدان و آگاه باشی که زمان آن فرا رسیده  است که  هر چه سریعتر دویدن را آغاز کنی .

یکشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۰

خودم و خودم

چند وقتیه که دوباره شب ها بد جوری خوابهام بهم ریخته است.. قر و قاطی ... صبح ها با ناراحتی و اعصاب داغون از خواب پا می شم. انگار از دیدن یه فیلم بی سر و ته برگشتم که مجبور بودم تا اخرش رو ببینم....تو بیداری به نظر خودم آروم و سبک هستم. اما تو خواب خیلی سنگین می شم. احتمالا تو روز ذهنم زیادی درگیره و خودم خبر ندارم. انگار دوباره از دستم در رفته. انگار ولش کردم که هر کاری دلش می خواد بکنه....شاید کمی تو روز باید تنها باشم. شاید دوباره دارم وابسته می شم به یکی که اینجوری می شم! دلم انگار فقط خودم رو می خواد! 

جمعه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۰

The Real Me

I wanted for you to find a poem,
something that revealed my heart
An inkling of my persona,
if not the whole of me, maybe a part.

In a www full of images and words,
nothing came close to revealing me
Maybe I don't know me,
I don't know behind the mask that I show, who i'd really see.

By L.H

دوشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۰

Shel Silverstein


WRITESINGTELLDRAW
I’ve told you a hundred tall stories,
I’ve sung you a thousand sweet songs,
I’ve wrote you a million ridiculous rhymes
(Though sometimes the grammar was wrong).
I’ve drawn you a zillion pictures,
So being as fair as can be,
After all that I’ve writtensungtolddrawn for you,
Won’t you writesingtelldraw one for me?

یکشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۰

یه چیز درون

گاه گاهی یه چیزی میاد راه نفس کشیدن آدم رو می گیره. یه جوری نه فقط تو سینه ات بلکه کلا همه وجودت رو سنگین می کنه. سبک نیستی. نمی دونی چته. انگار می خوای بکنی از یه چیزی اما نمی دونی اون چیز چیه. یه جور رهایی می خوای که نمی دونی چه جور رهاییه. دلت می خواد بری. کجا؟ نمی دونی. این حس واقعا زمینی نیست . مال یه عالم دیگه است. واسه همین نمی شه تعریفش کرد. یهو انگار یه چیزی درونته که می خواد پر بکشه بیرون ولی جسمت مانعش می شه. نمی دونم  مث یه انرژیه که باید بزنه بیرون. بعضی وقتها گریه که می کنی می زنه بیرون  یه نفسی می کشه. بعضی وقتها هم بعد یه  سکس خوب می زنه بیرون. بعدش یه کم راحت می شی. سبک می شی. اما هیچ وقت از دستش خلاص نمی شی... همیشه درونت هست گاهی فشارش زیاد می شه گاهی کم. حتما می شه یه جوری کنترلش کرد.. نمی دونم شاید باید یه جوری باهاش دوست شد. شاید اگه به رسمیت شناخته بشه ... پذیرفته بشه٬ دیگه انقدر سنگینی نکنه و راه نفس آدم رو نگیره! 
حتما یه راهی براش هست. بالاخره پیداش می کنم!

جمعه، مرداد ۲۱، ۱۳۹۰

My Period

Sometimes I hate
Sometimes I love
Sometimes I don't care
Sometimes I do
....
Sometimes I get my period
and I just want you dead.
...
But don't worry I never want you dead, I just hate you more when I am on my period!


دوشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۹۰

موساکا - لازانیای بادمجان

موساکا (من لازانیای بادمجان صدایش می کنم)‌ غذایی است متعلق به حوالی شرق مدیترانه و خاورمیانه خودمان. غذایی که مواد اصلی آن بادمجان لذیذ و یار غارش گوجه فرنگی همراه با چاشنی گوشت چرخ کرده و سایر مخلفات است. چند روزی بود که هوس کرده بودم غذایی با بادمجان درست کنم که خورش بادمجان و میرزاقاسمی و کشک بادمجان نباشه و بالاخره به لطف چند دستور غذای فرنگی  و جناب جیمی الیور به موساکا رسیدم٬ با کمی دست کاری و خرابکاری و شراب و موسیقی غذای خوشمزه ای از آب درآمد و بنده به هیجان آدم که این حرکت تاریخی را در اینجا ثبت نمایم.


مواد لازم و دستور پخت به زبان خارجه از روی دو منبع مختلف کپی برداری شده. اما توضیحات خودم به شرح زیر است:

- در مواد لازم خبری از زردچوبه نیست چرا که اینها خیلی با پدیده زردچوبه آشنایی ندارن در نتیجه از انواع و اقسام گیاهان معطر ( هرب ) برای خوش طعم کردن غذا استفاده می کنند. اما از آنجا که بدون زردچوبه غذای ما غذا نمی شود بنده زردچوبه هم به مخلفات اضافه کردم.
- یک لیوان شراب سفید ناگهان مواد را به شدت ترش می کند٬ اصلا جای ترس و نگرانی نیست چرا که با کمی قل قل کردن مزه ترشی کمتر می شود. شراب احتمالا جایگزین آب قوره است. 
- این مواد برای چهار نفر به خوبی مناسب است.
- من برگ جوز یا (nutmeg)‌ را استفاده نکردم٬ چرا که اصلا نمی دانستم چیست اما به نظرم توی فروشگاه ها اسمش را جایی دیده ام شاید دفعه بعد امتحان کنم.
-  من اشتباها به جای زرده تخم مرغ از سفیده تخم مرغ برای سس استفاده کردم که کلی باعث خنده مهمان عزیز برنامه شد. اما نتیجه بد هم نشد٬ لابد با زرده تخم مرغ بهتر هم می شد! اما سفیده هم کار خودش را کرد.
- احتمالا دفعه بعد! قارچ و فلفل دلمه هم به مواد اضافه خواهم کرد.

مواد لازم:

  • 75 ml olive oil
  • 700 g minced lamb
  • onion, chopped
  • 3 cloves garlic
  • 1/4 tsp ground cinnamon
  • 1/4 tsp ground allspice
  • 800 g canned chopped tomatoes
  • 1 tbsp oregano پونه کوهی
  • bay leaves برگ بو
  • 2 tbsp chopped thyme  آویشن
  • 175 ml white wine
  • black pepper
  • aubergines, finely sliced
  • FOR THE WHITE SAUCE
    75g butter
    75g plain flour
    600ml milk
    60g parmesan cheese, grated
    1 egg yolk
    pinch of nutmeg

  • 1. Heat the olive oil in a large heavy-based frying pan. Add the minced lamb and onion and fry over a medium heat, stirring often, until browned on all sides, around 10 minutes. After 5 minutes, add the garlic, mixing in well. 
    2. Mix in the cinnamon, allspice, chopped tomatoes, oregano, bay leaves and thyme. 
    3. Add the wine, season with salt and freshly ground pepper, and bring to the boil. Reduce the heat and simmer the mince mixture for 45 minutes, stirring now and then. Remove the bay leaves. 
    4. Preheat the oven to 180°C/gas 4. 
    5. Meanwhile, dry the aubergine slices with kitchen paper. Heat the olive oil in a large frying pan. Fry the aubergine in batches until golden brown, remove from the frying pan and drain on kitchen paper. 
  • 6- Make the white sauce. To make, melt the butter in a pan. Add the flour, stirring until mixture forms a smooth paste. Stir in milk gradually, bring to the boil, stirring, and then simmer for 10 minutes. Take off the heat and stir in the nutmeg and, egg yolk, and parmesan.
  •  7- Place a layer of aubergines on the bottom of an ovenproof dish (12inch by 8 inch), followed by half the mince mixture. Add another layer of aubergine, the rest of the mince and finally a final layer of aubergine. Top with the white sauce.                                           
  • 8- Bake the moussaka, uncovered, for about 25-30. Stand for 10-15 minutes and serve.


چهارشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۹۰

مارها

بعد از پیتر٬ کتابی که خیلی به دلم بشینه و ترجمه نشده باشه و من دلم بخواد ترجمه اش کنم٬ پیدا نکرده بودم. دیروز توی یه چریتی بوک دو تا کتاب دیدم که خوشم اومد. یه جورایی کتاب ها آموزشی هستند. داستان پسر بچه ای که در هر کتاب با یک حیوان آشنا می شه. احتمالا به درد گروه سنی ۷-۹ سال بخوره. کتاب اول داستان مارها ست.
امروز کتاب اول تموم می شه (خوندنش البته). به نظرم داستان تر و تمیز و جمع و جوریه. فکر کنم ترجمه اش کنم.
حالا خلاصه برای اینکه  یه کم مارشناسیم قوی بشه٬ امروز یه سرچی کردم  و یه سایت تر  تمیز و خوب پیدا کردم به نام  بیابان ها و کویرهای ایران

این مطلب درمورد مارها رو از توی این سایت کپی کردم:

تشخیص سمی بودن مار کار خیلی دشواری نیست موارد زیر روش تشخیص سمی بودن مار را به شما آموزش می دهند:
سر مارهای سمی مثلثی شکل و بیرون زده از راستای بدن است در حالی که مارهای غیر سمی سری معمولا گرد و مدور و در راستای بدن دارند .
در مارهای سمی دندانهای نیش از سایر دندانها بزرگترند در نتیجه در نقطه گزش معمولا جای دو دندان به خوبی قابل تشخیص است در حالی که در مارهای غیر سمی دندانه یک اندازه هستند و در نقطه گزش جای دو سری دندان موازی دیده می شود .
مارهای سمی دارای مردمک چشم بیضی شکل هستند در حالی که  مارهای غیر سمی  مردمکی گرد دارند مار مرجانی که از مارهای منلطق کویری و بسیار خطرناک است دارای مردمک گرد است ولی حلقه های رنگین موجود در پوست آن را مشخص می کند )
مارهای سمی دارای پوستی رنگین و پر خط و خال هستند در حالی که مارهای غیر سمی پوستی ساده دارند
مارهای سمی دارای فرورفتگی در بین دو چشم هستند در حالی که مارهای غیر سمی فروررفتگی در بین دو چشم ندارند .
مارهای کوچک اکثرا سمی هستند و مارهای بزرگ اکثرا غیر سمی هستند .

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۰

این روزها

ای کاش این روزها می فهمیدم چرا وقتی باید هیجان زده باشم نیستم. ای کاش این روزها به دنبال بهانه ای برای بودن نبودم. ای کاش این روزها دلم با خودم بود. ای کاش این روزها .... زودتر بگذرند.