سه‌شنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۹۳

پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۱

ًReflection

I thought i saw you on the street,
The person i used to love, 
I wondered where you had been all these years,
Why you had left, 
Why the smile that used to brighten my day no longer illuminated my life.
You were looking straight at me 
But there was no recognition there, 
No semblance of that person. 
I waved goodbye
And watched myself walk away.
by L.H

دوشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۱

مغز کوچک من

امروز دلم به شدت روزه سکوت می خواهد. دلم می خواست می توانستم چند روزی نه با کسی حرف بزنم نه منتظر کسی باشم که با من حرف بزند٬ زنگ بزند٬ ایمیل بزند و کلا این انتظار را که معلوم نیست برای چیست و کیست را چند وقتی از خودم دور کنم. انگار دوباره به شدت درگیر زندگی شدم. از این وابستگی به هر چیز و هر کسی بیزارم. انگار هر از چند گاهی احتیاج دارم دکمه ای را در مغزم فشار دهم که همه چیز را از اول بسازد. انگار مغزم خیلی جای زیادی ندارد. خیلی زود پر می شود و احتیاج دارد یک سری اطلاعات را برای همیشه پاک کند. باید بجنم و گرنه کلا از کار می افتد.

یکشنبه، دی ۱۸، ۱۳۹۰

اولین فیلم سال ۲۰۱۲

 این موقع سال وقت فیلم های خوبه. همه فیلم هایی که قراره به اسکار برسن دیگه تو این ماه تو سینماها اکران می شن. فیلمی که این روزها خیلی دلم می خواد ببینم The Iron Lady هستش با هنرنمایی خانم مریل استریپ. امروز یه مصاحبه ازش دیدم که می گفت من این بازی رو با همه وجودم دوست داشتم٬ نه برای خودم و نه برای مارگارت بلکه برای مادرم و مادربزرگم و برای همه زنان پیری که روزی قدرتمند بودند و با پیری فراموش می شوند. دوست دارم فیلم رو ببینم هم به خاطر مریل استریپ و هم به خاطر مارگارت تاچر و هم به خاطر مادرم و هم به خاطر همه پیرزنان دنیا.
در هر صورت اولین فیلمی که سال ۲۰۱۲ دیدم یه فیلم خوب و جمع و جور بود به اسم Beginners در سینمای خانگی یه دوست هلندی دیدمش. فیلم سال ۲۰۱۰ ساخته شده. خیلی به هر جفتمون چسبیدو به نظرم هم داستان خوب بود هم فیلم خوش ساخت بود و هم  شخصیتها خوب از آب دراومده بودند. شخصیت اصلی داستان درگیر یادآوری خاطرات پدر و مادرشه و یه جورایی هم داره در زندگی حال  دست و پا می زنه. به نظر می رسه وقتی  یه چیزهایی رو که مربوطه به  خاطراتش هستند رو حل  می کنه با زندگیش هم راه میاد.



جمعه، دی ۱۶، ۱۳۹۰

ماههای آخر ۳۶ سالگی

آرامش عجیبی دارم این روزها باور نکردنی. انگار ناگهان چراغی برایم روشن شده باشد. راستش این روزها خیال می کنم آدمهای دور و بر را بهتر می فهمم چه آنهایی را که دوستشان دارم و چه آنهایی را که دوستشان ندارم. عصبانیتم انگار تمام شده باشد. از پدرم دیگر کینه ای به دل ندارم. به خودم حق نمی دهم که او را مقصر بدانم. انگار ناگهان فهمیدم که او هم یک انسان است مثل همه انسانهای دیگر که اشتباه می کنند و راههای درست و غلط را تجربه می کنند. انگار با خودم و زندگی ام مهربانتر شده ام و انگار زندگی هم با من مهربانتر شده است.

یکشنبه، دی ۱۱، ۱۳۹۰

روز اول سال ۲۰۱۲

سال ۲۰۱۱ تمام شد. انقدر سریع آمد و رفت  که نمی دانم چطور بود. حال و احوال من هم مثل خود سال روی حرکت تند بود. شاید هم الان که سال گذشته را مرور می کنم همه اتفاقات را با سرعت تند می بینم! بالا و پایین زیاد داشت اما  آخرش خوب بود. راستش امسال زندگی من عین فیلم های هالیوودی بود با یک پایان شاد و رومانتیک !
او به خوبی قواعد این بازی را می داند. دستم را می گیرد و ماه  را نشانم می دهد٬ دستم را می بوسد و می گوید با تو زیباست!  قوی خوابیده ای را که در برکه می بیند به من می گوید نگاهش کن قشنگ نیست؟ و باز  می گوید اما تو زیباتری! ...وقت خداحافظی می گوید  یک بوسه برای الان یک بوسه برای توی راهت و یک بوسه برای وقتی که به خانه می رسی.... و من تا خانه پرواز می کنم و فکر می کنم خواب می بینم.
اینها هر چه هست و هر چه نیست در آستانه چهل سالگی قلبم را می لرزاند و شادم می کند. دلم نمی خواهد به فرداهایی که این حرفها و یا حتی خودش محو می شوند فکر کنم. به الانی که او هست و من هستم  فکر می کنم....خوشحالم و خدایم را شکر می کنم.

پنجشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۰

Aristophanes & human being


Once upon a time, Aristophanes relates, there were gods in the heaven and human down on earth.
But we humans didn't look the way we look today. Instead we each had two heads, four legs and four arms, a perfect melding, in other words, of two people join together, seamlessly united into one being.
We came in three different possible gender or sexual variations: male/female melding, male/male melding and female/female melding, depending on what suited each creature the best.
Since we each had the perfect partner sewn into the very fabric of our being, we were all happy.
Thus all of us double headed, eight limbed, perfectly contented creatures moved across the earth much the same as way that planets travel through the heavens, dreamily, orderly, smoothly.we lacked for nothing, we had no unmet needs, we wanted nobody. There was no strife and no chaos. We were whole.
But in our wholeness, we became overly proud. In our pride, we neglected to worship the gods. The mighty Zeus punished us for our neglect by cutting all the double-headed, eight limbed, perfectly contented humans in half, thereby creating a world of cruelly severed one headed, two armed, two legged, miserable creatures.
In this moment of this mess amputation, Zeus inflicted on mankind, that most painful of human conditions; the dull and constant sense that we are not quite whole, for the rest of time, human would be born sensing that there was some missing part – a lost half, which love almost more than we love ourselves. And that this missing part was out there someplace spinning through the universe in the form of another person.
We would also born believing that if only we search relentlessly enough, we might someday find that vanished half, that other soul.
This is the singular fantasy of human intimacy: that one plus one, will somehow, someday equal one. 
From "Committed" by Elizabeth Gilbert