چهارشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۹

دوچرخه سواری

پروژه (احتمالا کوتاه مدت) جدید اسمش هست "دوچرخه سواری" . از خونه ام تا محل کارم 13 کیلومتره (8 مایل) . خیلی مسیر سختی نیست . یعنی خیلی سربالائی نداره و تقریبا تمام مسیر هم راه دوچرخه رو داره. تنها مشکلش اینه که تقریبا بیشتر مسیر کنار اتوبانه و خیلی مسیر قشنگی نیست. اما کلا هیجان انگیزه. یک ساعت طول می کشه که برم و یه کم کمتر طول می کشه که برگردم چون مسیر برگشت سر پائینیش بیشتره.
امروز چهارمین روزی بود که با دوچرخه رفتم و برگشتم :)
روز اول خیلی هیجان انگیز بود، به خاطر این که گم شدم و نیم ساعت دور خودم می چرخیدم. اینجا آدمها خیلی خیابونها رو بلد نیستن چون هم یه کم خنگن هم همش با GPS این ور و اون ور میرن در نتیجه هیج جا رو بلد نیستن و کسی هم نمی تونست خیلی بهم آدرس درست بده. خلاصه با یه مصیبتی بعد از یک ساعت و نیم خسته و درمونده رسیدم سر کار. دربان دم در که دید خیلی خسته ام گفت برای ماراتن تمرین می کنی ؟ گفتم نه بابا گم شده بودم.
تنها خوبییه این گم شدنه این بود که کلی از خیابونها رو یاد گرفتم. البته کلا با دوچرخه سواری آدم خیلی مسیرها رو یاد می گیره.
خلاصه روز دوم و سوم دیگه مسیر رو بلد بودم و خیلی اتفاق خاصی نیفتاد. اما امروز که روز چهارم بود یه جور دیگه هیجان انگیز بود. صبح هوا خیلی خوب بود و نسبتا آفتابی، اما از ظهر بارون شروع شد و دیگه بند نیومد. عصری که رفتم سراغ دوچرخه ام دیدم خیلی ها دوچرخه هاشون رو نبردن و خودشون رفتن اما من فکر کردم زیرباران باید رفت...زیر باران باید با زن خوابید .... زیر باران دوچرخه سواری باید کرد .... و خلاصه آقای سهراب کار دستم داد و وقتی رسیدم خونه واقعا مثل موش آب کشیده شده بودم. یه بارونی تنم بود اما شلوار پارچه ایم از خیسی عین لاستیک شده بود و چسبیده بود به پام. 
خلاصه فهمیدم که یک ساعت دوچرخه سواری زیر باران با شلوار خیس بسیار کار طاقت فرسائیه.

یکشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۹

مرگ

چند شبه که خوابهای خیلی بدی می بینم. از این خوابها که خیلی درهم و برهمه و فقط اعصاب آدم رو خورد می کنه. وقتی برای خودم مرورشون می کنم هیچ چیزی ازشون در نمیاد. فقط خیلی عصبیم کردن. همش نگران و ناراحت بودم این چند روز و امروز با شنیدن یه خبر بد انگار آروم شدم. کلی گریه کردم اما یهو آروم شدم. یه خاله مهربونم دیروز فوت کرده. یهو سکته کرده و...همین.
امیدوارم الان راحت و شاد باشه.

سه‌شنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۹

Haruki Murakami

Hi Mr. Murakami
what is this connection between us? 
Whatever it is, It is just making me crazy! anything that is in my mind today I just come across to it in your book the following day!

These are some of our mutual thinking in your "South of the border, West of the Sun":

.... I cncentrated on keeping myself busy, I started going to the pool every morning and I'd swim two thousand meters without stopping...I tried my best to concentrate on  what ever I was doing, washing my face, I was thinking about that, Listening to music, I was all music, It was the only way I could survive.
....
My wife asked: Is there anything you want to tell me? if something is bothering you, tell me. Even if it something hard to talk about. If there is anything I can do just name it. .. I can't stand to see you unhappy. I don't want to see that pained look on your face. what is it you hate about our life? tell me.

I shook my head: I like my job and I love you... I just can't undestand who I am anymore, I can't tell right from wrong, I am confused, but not angry.
" You certainely are angry"
I sighed.
" And you sigh all the time, anyhow somthing is bothering you, your mind is million miles away.


I was struck by violent desire to confess everything, what a relief that would be! No more hiding, no more playact or lie!
But I didn't say anything! confession would serve no purpose, It would only make us miserable.
...
and I just replied " It has nothing to do with you, if anything, the problem is with me! so don't worry about it, Ok? I just want some time to think!
....