وسط یه چمنزار قشنگ دارم با دوربینم می گردم و از اطراف عکس می گیرم، یهو یه گله فیل می بینم، فیلها پشتشون به منه و من فکر می کنم می تونم به راحتی بهشون نزدیک بشم و ازشون عکس بگیرم. نزدیک یکیشون می شم و روی زمین دراز می کشم که بتونم یواشکی عکسم رو بگیرم، اما نمی دونم چی می شه که زیادی تحت تاثیر محیط قرار می گیرم و دوربین رو رها می کنم و در سکوت به فیلها خیره می شم، اونی که من پشت سرش روی چمن ها دراز کشیدم، بر می گرده به سمت من، نگاهم می کنه و میاد طرفم.
نمی دونم چرا اصلا ازش نمی ترسم. یواش یواش با خرطومش نازم می کنه. یه حس خوبی دارم. کم کم با زبونش شروع می کنه من و لیس زدن، من دارم فکر می کنم مگه فیل ها زبون دارن، من روم بهش نیست و احساسم اینه که فیله داره با من یه جورایی معاشقه می کنه. به نظر میاد منم حسابی دل دادم و بدم نیومده، یهو فیله دستش و در میاره و حالا داره با دستش نوازشم می کنه، ازش خوشم میاد. یهو شروع می کنه در گوشم حرفهای عاشقانه زدن. روم و بر می گردنم یه خانمه با یه صورت عجیب، یه حس خوبی بهش دارم، یه جوری می دونم که همون فیله است که به این شکل در اومده به خاطر همین صورتش دفورمه است. خلاصه که می ریم تو کار هم ، وسط معاشقه از خواب می پرم. یه حال عجیبی دارم .
عصری می رم بیرون که کمی خرید کنم. توی یه فروشگاه یهو یه فیل خاکستری پارچه ای بر و بر نگام می کنه. بی معطلی می خرمش.
حالا شده دوست جدیدم اسمش هم هست فیلی پ.
elephant woman
پاسخ دادنحذفچرا دیگه از خواب خبری نیست؟
پاسخ دادنحذفپس من خوابم رو تعریف می کنم
خواب دیدم رفتم خانه ی عصمت خانم. زنگ در رو می زنم، الهه می آد و در رو برام باز می کنه با خودم فکر می کنم این که دماغ اش رو عمل کرده بود پس چرا هنوز مثل سابقه( و به این می گن خوددرگیری ذهن
چون قاعدتا بابد از زنده بودن الهه جا می خوردم نه از دماغ طبیعی ش) با هم سلام و احوالپرسی مختصری می کنیم می ریم توی خانه. عصمت روی زمین نشسته و الهه و افسانه رو تخت لم داده اند. عصمت می گه دیدی محمد جون هم عشرت از دستم رفت هم کاضم( باز هم گره ذهن خسته که الهه رو در خواب زنده می کنه و به جاش کاظم نگون بخت رو می کشه) با سر تایید می کنم چند کلمه ای محض همدردی در جواب شکوه و ناله هاش تحویل می دم. بعد من می مونم و الهه و افسانه، خوب که به افسانه دقت می کنم متوچه دماغ عملی ش می شم و با خودم فکر می کنم که صورتش قشنگ تر از قبل شده( کلا مغز ما کلید کرده رو دماغ)از فکر صورت افسانه می آم بیرون که می بینم هر دوتاشون روی تخت ناز و عشوه کنان با سینه های عریان دارند توجه من رو جلب می کنند.
اینجاست که از خواب بیدار می شم و دنبال رابطه ی خودم با این آدم ها و یا با اسم شخصیت های خوابم می گردم . چرا من باید عصمت رو روی زمین ببینم، چرا الهه و افسانه باید جلوی من عریان باشند. مرگ کاضم بیچاره چه معنایی داره، درست مثل اینکه از سالن تاریک یک فیلم کوتاه بیرون آمده باشم، دنبال چرایی چیمدان کارگردان فیلمم می گردم.
.
و البته این موضوع همیشگی که صحنه ی پررمز و راز و بی قاعده خواب هامون رو چه کسی کارگردانی می کنه، اگه ذهن ما سازنده تصاویر خواب های هاست، پس اصلا بی راه نیست که بخواهیم به این نتیجه برسیم که همین ذهن می تونه نماهای دنیای بیداری مون رو شکل بده. و اگه حقیقتا اینطور باشه، پس چرا در بیداری به اغلب خواسته هامون دست پیدا نمی کنیم و یا آروزهامون شکل واقعیت به خودشون نمی گیرند. یک جواب حاضر و آماده ش اینه که چون به ذهن مون احاطه نداریم پس وقایع دنیای بیداری و نماهای دنیای خواب، خارج از دستور و فرمان ماست. در این حالت فقط یک سوال باقی می مونه: اگه من کاملا ذهنم رو در تسلط خودم در بیاورم آن وقت تصویرهایی که دربرابرم ظاهر می شوند چه در خواب و چه در بیداری همانی خواهد بود که من می خواهم؟ و آیا اصلا چنین امری ممکن است؟
و اگر ( تسلط کامل انسان بر ذهن) ممکن نیست، باید دنبال وازه دیگری برای این موجود دوپا بود که هیچ چیز جز خوردن و خوابیدن در اختیار کاملش نیست، چه در خواب و چه در جهان به اصطلاح بیداری.
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
پاسخ دادنحذف