دوشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۹

دزد اومده

این روزها انگار با یه کمپانی قرارداد بستم که براشون فیلم های ترسناک و عجیب و غریب، خواب ببینم.
و از قرار معلوم تو قراداد نوشتن که تماشاچی و کارگردان و بازیگر نقش اصلی خودم باشم. و این خودم انقدر خودم رو می ترسونه که صبحها با ترس و وحشت از خواب بیدار می شم .

...وسط اطاقم ایستادم، تخت خوابم تو اطاق نیست. گردنبندهام با پایه ای که بهش آویزنشون کردم غیب شدن، دوربینم هم نیست. هراسون از اطاق می رم بیرون و تیلمن رو صدا می کنم که دزد اومده. اون هم یه چیزهایی می گه و می ره پی کارش. من دوباره بر می گردم تو اطاق می بینم به جای تخت یه تشک رو زمینه و یه روتختی خوشگل هم روش کشیده شده، دوباره می رم بیرون و صدا می کنم که تیلمن یکی اومده این تشک رو آورده تو اطاق من. به نظرم اینبار حرفم رو جدی گرفته و داره از پله ها میاد بالا. اما به جای تیلمن دو تا پسر بچه لاغر 5 - 6 ساله با موهای طلائی کوتاه و صورتهای خیلی غمگین، دست همدیگر و گرفتن و از پله ها میان بالا. من رو که می بینن هر دوتائی با نگاهی مظلوم و صدائی غمگین می گن: مامان گشنمه!
 من دارم از ترس می میرم اما فکر می کنم بچه هام گشنه ان. دستاشون رو می گیرم و می رم پائین که بهشون غذا بدم. پائین یه باغ بزرگه، پای دیوار روی زمین یه ردیف دست که از ساعد قطع شدن، روی هم چیده شده. دستها شبیه گوشتهایی هستن که از توی چرخ گوشت اومدن بیرون اما شکلشون کاملا معلومه یعنی انگشتها کاملا جدا از هم هستند و من فکر می کنم باید از این گوشتها بدم بچه هام بخورن. یهو پسر بچه کوچک تر غیبش می زنه و من دست پسر بزرگتر به دستم می دوم که بچه کوچک تر و پیدا کنم. همینجوری که ما می دویم یه روباه داره جلوی ما می دوه. روباه همینطوری که می دوه تغییر شکل می ده و به شکل حیوونهای عجیب و غریب در میاد. آخرش شبیه یه جوجه می شه و من می خوام بگیرم بدم بچه ام بخورتش.... همینطور که می ریم یه عالمه اتفاق عجیب و غریب دیگه هم می افته که اصلا جزئیاتشون رو یادم نیست... آخرین صحنه یادمه که کنار یه استخره و پسر بچه کوچیکتر یهو پیداش می شه و با نگاهی غمگین به من می گه: چرا من و کشتی؟ و من دارم زار زار گریه می کنم که من تو رو نکشتم، من دوست داشتم....
 اینجا با گریه بیدار می شم!

هنوزم یادش می افتم همه وجودم  پر از ترس و غم می شه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر