وسط یه چمنزار قشنگ دارم با دوربینم می گردم و از اطراف عکس می گیرم، یهو یه گله فیل می بینم، فیلها پشتشون به منه و من فکر می کنم می تونم به راحتی بهشون نزدیک بشم و ازشون عکس بگیرم. نزدیک یکیشون می شم و روی زمین دراز می کشم که بتونم یواشکی عکسم رو بگیرم، اما نمی دونم چی می شه که زیادی تحت تاثیر محیط قرار می گیرم و دوربین رو رها می کنم و در سکوت به فیلها خیره می شم، اونی که من پشت سرش روی چمن ها دراز کشیدم، بر می گرده به سمت من، نگاهم می کنه و میاد طرفم.
نمی دونم چرا اصلا ازش نمی ترسم. یواش یواش با خرطومش نازم می کنه. یه حس خوبی دارم. کم کم با زبونش شروع می کنه من و لیس زدن، من دارم فکر می کنم مگه فیل ها زبون دارن، من روم بهش نیست و احساسم اینه که فیله داره با من یه جورایی معاشقه می کنه. به نظر میاد منم حسابی دل دادم و بدم نیومده، یهو فیله دستش و در میاره و حالا داره با دستش نوازشم می کنه، ازش خوشم میاد. یهو شروع می کنه در گوشم حرفهای عاشقانه زدن. روم و بر می گردنم یه خانمه با یه صورت عجیب، یه حس خوبی بهش دارم، یه جوری می دونم که همون فیله است که به این شکل در اومده به خاطر همین صورتش دفورمه است. خلاصه که می ریم تو کار هم ، وسط معاشقه از خواب می پرم. یه حال عجیبی دارم .
عصری می رم بیرون که کمی خرید کنم. توی یه فروشگاه یهو یه فیل خاکستری پارچه ای بر و بر نگام می کنه. بی معطلی می خرمش.
حالا شده دوست جدیدم اسمش هم هست فیلی پ.