چهارشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۸

آرامش

از وقتی که از تهران برگشتم به شدت آرومم. به جوری آرومم که به نظرم کمی ترسناکه . هیچوقت در زندگیم انقدر آروم نبودم
می ترسم نکنه این حالتم یه جور آرامش قبل از طوفان باشه. نمی دونم توی تهران چه اتفاقی برام افتاد اما هر چی بود یه حس خوب بهم داد
اصلا درگیری های ذهنی قبل از سفرم رو ندارم. یه جوری از وضعیتی که دارم خوشحال و راضی هستم . احساس خوشبختی می کنم . چیزهایی که دارم رو دوست دارم . دنبال تغییر خاصی در زندگیم نیستم. احساس می کنم زخمی که روحم برداشته بود به خوبی ترمیم شده . وضعیتی که دارم رو به شدت دوست دارم و امیدوارم بتونم حفظش کنم



دوشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۸

روز دختران

امسال برای اولین باردر ایران روز تولد حضرت معصومه که مصادف بود با 28 مهر روز دختران نام گرفت
حبیبه جعفریان عزیز این مطلب رو به همین مناسبت در همشهری جوان صفحه یادداشت ها نوشته 

ما و آنها
  بعضی از همدوره های من - آنها یی که وسط ها یا آخرهای سی اند- وقتی درباره دخترهایی که دور و برشان می بیینند حرف می زنند صورتشان را هم می کشند انگار از چیزی چندششان شده باشد. حالا نه به این شوری ولی جوری حرف می زنند که یعنی "چقدر خوب و خدا را شکر که ما مثل اینها نبودیم و نیستیم و باید خیلی مواظب باشیم که یک وقت دخترهای خودمان این ریختی نشوند." راستش من هم بدم نمی آید و خیلی وسوسه می شوم که این طوری فکر کنم چون احساس خوبی مبنی بر محق بودن و بهتر بودن به من می دهد اما نمی توانم
 نمی توانم همزمان که دارم این قضاوت را درباره آنها می کنم به این شک نکنم که آیا واقعا ما دختران بهتری بودیم دخترانی که می شد به شان افتخار کرد و اینها نیستند؟
 فقط چون صریح ترند؟ که ما به پرده دری تعبیرش می کنیم ؟
چون رو راست ترند با خودشان؟ که ما به بی حیایی و پرروئی تعبیرش می کنیم ؟
چون شادترند؟ که ما به سر به هوائی و سطحی نگری تعبیرش می کنیم؟
چون قدرت بیشتری برای لذت بردن و شوخی کردن با زندگی و دست انداختنش را دارند؟ که ما به بی مسئولیتی و بچه بازی تعبیرش می کنم؟
چون با اصرار زیادی خودشانند که ما به خامی و ندانستگی تعبیرش می کنیم؟
چون خودی که آنها هستند همانی نیست که باید باشند و ما فکر می کنیم در شان آنهاست؟ چون ما نیستند؟
می توانم این فهرست را کامل تر کنم چون مدتهاست که به دخترانگی های خودم بر می گردم و با چیزی که می بینم مقایسه اش می کنم و سعی می کنم بفهمم چه اتفاقی افتاده است یا دارد می افتد؟ و هر بار به سختی اما در نهایت قبول می کنم بله من کاری را کرده ام که فکر می کردم درست است . طوری زندگی کرده ام که فکر می کرده ام باید آن طور زندگی کنم اما کمتر از دخترانی که در اطرافم می بینم از زندگی لذت برده ام. کمتر خودم بوده ام و خیلی کمتر به خودم اجازه بودن و تجربه کردن داده ام . این چیزی است که به خاطرش به خودم حق بهتر بودن می دهم و آنها را به سطحی بودن متهم می کنم اما آنها سطحی نیستند، فقط آن طوری که ما بودیم نیستند. آنها خودشانند و اگر این همان چیزی است که ما زمانی بابتش به خودمان افتخار می کردیم - و الان هم داریم افتان و خیزان می کنیم- چرا آنها بابتش قابل تحقیرند؟

یکشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۸

بار دیگر شهری که دوستش می دارم

تا چهار ماه دیگه فقط شش روز مرخصی برام مونده بود. انقدر حال و روزم خراب بود که فکر کردم تنها چیزی که می تونه بهم انرژی بده رفتن به خانه است. پنچ روز در تهران انقدر بهم انرژی داده که نمی دونم چه جوری از کی و از چی تشکر کنم.
 به نظرم کسانی که در غربت زندگی می کنند به خوبی این رو احساس می کنند که قدم زدن در شهر خودت و شنیدن صدای آدمهایی که به زبان مادریت حرف می زنند چه موهبتیه. لذت بودن با آدمهایی که دوستشان داری را فقط  زمانی به خوبی درک می کنی که ازشون دوری.
خلاصه که حالم به شدت خوبه و امیدوارم برای مدتی بتونم این حس خوب رو حفظ کنم

شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۸

خواب خوش

یکی از قشنگترین لحظه های زندگی وقتیه که صبح از خواب می پری و می خوای آماده بشی بری سرکار که یهو می فهمی امروز تعطیله. وای که خواب بعدش چه حالی می ده. م

سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۸

کابوس فرو رفتن در زمین

از بالا دارم به خودم نگاه می کنم که یه جای تاریک ایستادم و دارم سرفه می کنم انقدر سرفه می کنم سرفه می کنم سرفه می کنم که یواش یواش پاهام فرو می ره توی زمین، زمین زیر پام نرم و نرمتر می شه و من با هر سرفه بیشتر و بیشتر فرو میرم.از کمر به پائینم به شدت سفت شده و توی زمین فرو رفته، می خوام فریاد بزنم کمک بخوام اماانقدر سرفه می کنم که نمی تونم فریاد بزنم فقط هی به هوا چنگ می زنم اما به هیچی دستم بند نیست
.....

از خواب بیدار می شم روحم به شدت خسته است، پاهام به شدت درد گرفته .... سرما خوردم پریود نشدم هنوز هم سرفه می کنم

دوشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۸

بیداری


این خواب نیست اما شبیه یه خوابه شاید هم بعدها مث خواب به نظر بیاد.این یه نقطه عطف در زندگی منه، در واقع دومین نقطه عطف
نقطه عطف به این معنی که یه چیزی درونم عوض می شه و به خوبی این تغییر را احساس می کنم
شاید خیلی درست نتونم توضیحش بدم اما اینجوریه که یه اتفاقی در زندگیم می افته که انقدر تاثیر گذاره که باعث می شه یه چیزی درونم عوض بشه
حتما برای همه این اتفاق می افته اما مال من اینجوریه که ( لااقل تو این دوبار) یه اتفاق دردناک باعث می شه دو روز پشت سر هم عر بزنم انقدر گریه کنم گریه کنم گریه کنم که چشمام بشه مث دو تا گوله خون و وقتی اشکام تموم می شه تنها حسی که برام می مونه یه دردیه که همه وجودم رو گرفته و دائم روی قلبم دنگ دنگ می کنه. این درد تا مدتی هست و کم کم از بین می ره . اما وقتی درده داره کم کم تموم می شه اون تغییر رو احساس می کنم راستش خیلی هم بد نیست و از نتیجه اش راضی هستم اما یه کم زیادی دردناکه.