پنجشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۹

رادیو

صبحها مسیر رفت رو بی بی سی رادیو 2 گوش می دم، عصرها موقع برگشت مجیک. هنوز نمی دونم دوچرخه سواری می کنم که رادیو گوش بدم، یا رادیو گوش می دم که دوچرخه سواری کنم! اما این رو می دونم که رادیو رو خیلی بیشتر از تلویزیون دوست دارم.

سه‌شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۹

سربالائی

وقتی افتادی تو سر بالائی و حرکتت سخت شده، به دوردست نگاه نکن، فقط به یه کم جلوتر نگاه کن و آرام آرام پا بزن. اینجوری حرکت برات راحت تر می شه.

آدرس

یکی از عجیب ترین و سخت ترین و ناراحت کننده ترین مسائل زندگی اینه که تو دو تا آدرس داشته باشی، وقتی کسی ازت آدرس می پرسه تو ذهنت یه آدرس باشه تو دهنت یه آدرس دیگه، و وقتی داری آدرس میدی هی به خودت بگی که داری دورغ می گی یا راست می گی یا چرا یا هزار تا سوال دیگه که همه چیز رو دوباره بیاره جلوی چشمت و از خودت حالت بد بشه و همه بدنت درد بگیره. کی این چیزها تموم می شه نمی دونم.

شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۹

بچه

دیشب دوباره یکی از عجیب ترین خواب های زندگیم رو دیدم.
یه بلبشوئی تو خانواده هست که نمی دونم درست چیه اما انگار یه اتفاقهایی افتاده که همه چی به هم ریخته تر از قبل هست.
بعضی از اعضای فامیل دور و نزدیک اومدن خونه مژگان، چند نفر خونه مونا و چند تائی هم پیش من. من و مژگان و مونا نشستیم و داریم درباه این اتفاق حرف می زنیم، خسته شدیم از اینکه اینها نمی رن خونشون. مژگان از همه ناراحت تره. اونها هم انگار اصلا به روی خودشون نمیارن و می خوان حالا حالاها تا وقتی فلانی از بیمارستان میاد بیرون همینجوری خونه ماها بمونن.(تو خواب می دونم یکی بیمارسته اما انگار اون مسئله ای ما نیست)
خلاصه همه چی آشفته است. توی این هیری ویری فرزانه جون بچه دار شده و قراره که بچه اش رو من برای چند ساعتی نگه دارم. بچه تو بغلمه. نمی دونم چند روز یا چند ماهشه اما یه حس عجیبی بهش دارم . دوستش دارم و سخت تو بغلم فشارش می دم. 
بچه لای یه پتوی پیچیده شده. حسم اینکه که قبلا هم این بچه رو دیدم و خیلی دوستش دارم. پتو رو کنار می زنم. یه چیز عجیبی لای پتو هست که توصیفش خیلی سخته. سرش شبیه یه کلاف کامواست که با یه میله عجیبی به بقیه اعضای بدنش وصله. داره نفس می کشه و می دونم که یه موجود زنده است. می خوام بزارمش زمین که یهو یه چیزی از پشت سرش می افته تو دستم. تو دستم یه قطعه عجیبی هست که می دونم مغز بچه است. از ترس همه بدنم خیس عرق شده. نمی دونم با مغز بچه چی کار کنم
مغز بچه تو دستم تیک تیک می کنه عین یه قلب. سعی می کنم یه جوری مغز بچه رو به پشت سرش وصل کنم. می دونم که اگه این کار و نکنم بچه می میره. بچه با ناله سعی می کنه چیزی بگه و من می دونم به خاطر اینه که مغزش از سرش جدا شده بدنش داره یخ می کنه. همینجوری که دارم سعی می کنم مغز رو بچسبونم پشت سرش یهو از توی تنش یه چیزی می افته بیرون، این یکی درست یه جنین 4 یا 5 سانتی هستش که من می دونم جفت بچه است که به خاطر نبودن مغز از تن بچه جدا شده! با این یکی دیگه واقعا نمی دونم چی کار کنم. از ترس خشکم زده. نمی دونم جواب فرزانه جون رو چی باید بدم.
از خواب می پرم. آشفته و پریشون. انگار سالها خواب بودم. سنگین و باد کرده ام.