شنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۸

Let me die in your arms

Hold me in your arms
Hold me so tight
Whispear in my ear
Share your fantasy with me
And touch my skin with your fingertips
Hold me and squeeze me
I love to be out of breath in your arms
Look at my eyes
Kiss my lips
Hold me in your arms
Let me feel I am the happiest woman in the world
Let me die in your arms

چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۸

ای کاش من یک خرس قطبی بودم

خوش به حال خرسهای  قطبی که شش ماه سال رو نمی بینند. شش ماهی هم که بیدارن تا چشم به هم بزارن تموم شده و دوباره یه خواب خوش. وای خوش به حالشون!


سه‌شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۸

دلم آغوش بی دغدغه می خواد.

یه چیزی درونم داره منفجر می شه . احساس می کنم هر لحظه ممکنه هر تکه بدنم به یه طرف پرت بشه . این حس توی دستهام بیشتره .فکر می کنم دستهام دارند از دو طرف بدنم کشیده می شن و الانه که دو تکه بشم.
سرم رو می گیرم بین دستهام که مخم منفجر نشه اما انگار هیچ فایده نداره.
این همکارم هم بد جوری روی اعصابمه الان. نیم ساعته که داره یه چیزی رو پای تلفن برای یکی توضیح می ده. تن صداش اصلن عوض نمی شه . نیم ساعته که انگار یه بوق ممتد توی سرمه و داره مغزم رو می خوره.

 

یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۸

چه کار باید کرد؟

تا کی  می تونیم  به این وضعیت ادامه بدیم؟

هفته 21



هفته 21 – سه شنبه
پانزده دقیقه نرمش
یک مایل و نیم مسیر تمرین
11 دقیقه دویدم ، 5 دقیقه راه رفتم
: کلا دهنم سرویس شد، فکر می کردم همه اجزای بدنم دارن از هم جدا می شن. هر لحظه ممکن بود پریود بشم . فکر می کردم الان از همه سوراخهای بدنم خون می زنه بیرون.


هفته 21 – پنج شنبه
نیم ساعت نرمش
همون مسیر سه شنبه ( یک مایل و نیم )
12 دقیقه دویدم ، 4 دقیقه راه رفتم
خیلی راضی تر از سه شنبه هستم، باز هم خسته شدم و همه عضلاتم درد می کنه اما احساس مرگی که سه شنبه داشتم رو اصلا ندارم.
 
 
هفته 21 - شنبه
نیم ساعت نرمش
مسیر قبلی ( یک مایل و نیم)
14 دقیقه دویدم ، 6 دقیقه راه رفتم
عالی بود، خیلی راضی ام :) خسته شدم اما خوب بود
 

شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۸

فاصله

چقدر نزدیک چقدر دور

سه‌شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۸

British Sailors

امروز که رفتم سر کار همکارام روی مانیتورم یه کاغذ چسبونده بودند که روش نوشته بود:
Release our sailors or we will take you as a hostage in DHL

یکشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۸

هفته 22 - یکشنبه

پانزده دقیقه ورزش، 11 دقیقه دو ( 1.3 مایل) 5 دقیقه پیاده روی



"فقط 25 مایل دیگه مونده! "


شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۸

کاسه توالت

دنیا شروع می کنه به چرخیدن. اول یواش یواش می چرخه و تو فکر می کنی چیزی نیست یه کم می چرخه بعد خودش آروم می شه.
اما نه انگار هر لحظه حرکتش داره تند و تندتر می شه . هر چی چشمات و باز و بسته می کنی بلکه جلوی چرخشش رو بگیری اصلا فایده نداره این کار باعث می شه تو هم وسط چرخش دنیا شروع کنی به چرخیدن اما چرخشتون با هم جور نیست تو بر عکس می چرخی و این کار و خرابتر می کنه. هی تو می چرخی هی دنیا می چرخه، هی توی می چرخی هی دنیا ..
وای که چه تلاش بیهوده ای می کنی این چرخش متوقف بشه. بالا و پائین ، پائین و بالا ، چپ و راست ...
حالاست که فکر می کنی این دیگه آخرشه ، دیگه همه چی تموم شد، خوب هر کی یه جور می میره تو هم اینجوری. اصلا مگه خودت نمی خواستی که همه چی تموم شه ؟
چرا اما اینطوری نه . اینجوری مردن رو دوست ندارم این جوری مردن خیلی الکیه خیلی چیپه. هر جایی می میرم غیر از کنار کاسه توالت. کاسه توالت؟ گفتی کاسه توالت ؟
وای چقدر کاسه توالت رو دوست دارم از هر چیز و هر کس دیگه ای بیشتر دلم می خواد بغلش کنم.
بغلش می کنم دو دستی و هر چی درونمه رو تحویلش می دم . وای که چه حس خوبیه . دیگه چرخشی در کار نیست. دنیا آروم شده و من خالی خالی.
با عشق سیفون رو می کشم و کنار کاسه توالت آروم به خواب می رم.

پنجشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۸

هفته 22 - سه شنبه

۹ دقیقه بدون توقف .
...
خوشحالم

چهارشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۸

Salsa

567. 123
567. 123
dom dom dom dom bom bom bom bom
I do really enjoy dancing salsa
After 5 session they think I am a natural dancer :)

دوشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۸

وقت گذرانی در تهران

تهرانر یک پروژه‌ی گروهی‌ست برای اطلاع‌رسانی درباره‌ی اتفاق‌های فرهنگی در تهران
به بیانِ ساده‌تر اگر یک روز صبح بخواهید کار را تعطیل کنید و چرخی در شهر بزنید یا مهمانِ تازه از فرنگ برگشته‌تان را میزبانی کنید، چه گزینه هایی دارید؟
تهرانر انتخاب‌های ماست برای وقت‌گذرانی در تهران

...
به نظر کار خوبی میاد

پنجشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۸

با هم

یکدیگر را می آزاریم بی آنکه بخواهیم

Happy Go Lucky

چرا همیشه به شدت اصرار داریم اوضاع رو از اون چیزی که هست برای خودمون سخت تر کنیم؟



یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۸

زندگی

زندگی لذت بردن از فضای خانه است که پر شده از صدای احمد شاملو که می خواند، می خواند و می خواند و تو سیر نمی شوی از گرمای دلنشین کلامش.

پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
برانم که زندگی کنم
برانم که عشق بورزم
برانم که باشم
....
تا دریابم، شگفتی کنم، بازشناسم 
که ام؟ که می توانم باشم ؟ که  می خواهم باشم؟

تا روزها بی ثمر نماند
ساعتها جان یابند
لحظه ها گرانبار شوند هنگامی که می خندم، هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم
...
اشعار مارگوت بیکل با ترجمه و صدای احمد شاملو و موسیقی بابک بیات

چهارشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۸

آرامش

از وقتی که از تهران برگشتم به شدت آرومم. به جوری آرومم که به نظرم کمی ترسناکه . هیچوقت در زندگیم انقدر آروم نبودم
می ترسم نکنه این حالتم یه جور آرامش قبل از طوفان باشه. نمی دونم توی تهران چه اتفاقی برام افتاد اما هر چی بود یه حس خوب بهم داد
اصلا درگیری های ذهنی قبل از سفرم رو ندارم. یه جوری از وضعیتی که دارم خوشحال و راضی هستم . احساس خوشبختی می کنم . چیزهایی که دارم رو دوست دارم . دنبال تغییر خاصی در زندگیم نیستم. احساس می کنم زخمی که روحم برداشته بود به خوبی ترمیم شده . وضعیتی که دارم رو به شدت دوست دارم و امیدوارم بتونم حفظش کنم



دوشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۸

روز دختران

امسال برای اولین باردر ایران روز تولد حضرت معصومه که مصادف بود با 28 مهر روز دختران نام گرفت
حبیبه جعفریان عزیز این مطلب رو به همین مناسبت در همشهری جوان صفحه یادداشت ها نوشته 

ما و آنها
  بعضی از همدوره های من - آنها یی که وسط ها یا آخرهای سی اند- وقتی درباره دخترهایی که دور و برشان می بیینند حرف می زنند صورتشان را هم می کشند انگار از چیزی چندششان شده باشد. حالا نه به این شوری ولی جوری حرف می زنند که یعنی "چقدر خوب و خدا را شکر که ما مثل اینها نبودیم و نیستیم و باید خیلی مواظب باشیم که یک وقت دخترهای خودمان این ریختی نشوند." راستش من هم بدم نمی آید و خیلی وسوسه می شوم که این طوری فکر کنم چون احساس خوبی مبنی بر محق بودن و بهتر بودن به من می دهد اما نمی توانم
 نمی توانم همزمان که دارم این قضاوت را درباره آنها می کنم به این شک نکنم که آیا واقعا ما دختران بهتری بودیم دخترانی که می شد به شان افتخار کرد و اینها نیستند؟
 فقط چون صریح ترند؟ که ما به پرده دری تعبیرش می کنیم ؟
چون رو راست ترند با خودشان؟ که ما به بی حیایی و پرروئی تعبیرش می کنیم ؟
چون شادترند؟ که ما به سر به هوائی و سطحی نگری تعبیرش می کنیم؟
چون قدرت بیشتری برای لذت بردن و شوخی کردن با زندگی و دست انداختنش را دارند؟ که ما به بی مسئولیتی و بچه بازی تعبیرش می کنم؟
چون با اصرار زیادی خودشانند که ما به خامی و ندانستگی تعبیرش می کنیم؟
چون خودی که آنها هستند همانی نیست که باید باشند و ما فکر می کنیم در شان آنهاست؟ چون ما نیستند؟
می توانم این فهرست را کامل تر کنم چون مدتهاست که به دخترانگی های خودم بر می گردم و با چیزی که می بینم مقایسه اش می کنم و سعی می کنم بفهمم چه اتفاقی افتاده است یا دارد می افتد؟ و هر بار به سختی اما در نهایت قبول می کنم بله من کاری را کرده ام که فکر می کردم درست است . طوری زندگی کرده ام که فکر می کرده ام باید آن طور زندگی کنم اما کمتر از دخترانی که در اطرافم می بینم از زندگی لذت برده ام. کمتر خودم بوده ام و خیلی کمتر به خودم اجازه بودن و تجربه کردن داده ام . این چیزی است که به خاطرش به خودم حق بهتر بودن می دهم و آنها را به سطحی بودن متهم می کنم اما آنها سطحی نیستند، فقط آن طوری که ما بودیم نیستند. آنها خودشانند و اگر این همان چیزی است که ما زمانی بابتش به خودمان افتخار می کردیم - و الان هم داریم افتان و خیزان می کنیم- چرا آنها بابتش قابل تحقیرند؟

یکشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۸

بار دیگر شهری که دوستش می دارم

تا چهار ماه دیگه فقط شش روز مرخصی برام مونده بود. انقدر حال و روزم خراب بود که فکر کردم تنها چیزی که می تونه بهم انرژی بده رفتن به خانه است. پنچ روز در تهران انقدر بهم انرژی داده که نمی دونم چه جوری از کی و از چی تشکر کنم.
 به نظرم کسانی که در غربت زندگی می کنند به خوبی این رو احساس می کنند که قدم زدن در شهر خودت و شنیدن صدای آدمهایی که به زبان مادریت حرف می زنند چه موهبتیه. لذت بودن با آدمهایی که دوستشان داری را فقط  زمانی به خوبی درک می کنی که ازشون دوری.
خلاصه که حالم به شدت خوبه و امیدوارم برای مدتی بتونم این حس خوب رو حفظ کنم

شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۸

خواب خوش

یکی از قشنگترین لحظه های زندگی وقتیه که صبح از خواب می پری و می خوای آماده بشی بری سرکار که یهو می فهمی امروز تعطیله. وای که خواب بعدش چه حالی می ده. م

سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۸

کابوس فرو رفتن در زمین

از بالا دارم به خودم نگاه می کنم که یه جای تاریک ایستادم و دارم سرفه می کنم انقدر سرفه می کنم سرفه می کنم سرفه می کنم که یواش یواش پاهام فرو می ره توی زمین، زمین زیر پام نرم و نرمتر می شه و من با هر سرفه بیشتر و بیشتر فرو میرم.از کمر به پائینم به شدت سفت شده و توی زمین فرو رفته، می خوام فریاد بزنم کمک بخوام اماانقدر سرفه می کنم که نمی تونم فریاد بزنم فقط هی به هوا چنگ می زنم اما به هیچی دستم بند نیست
.....

از خواب بیدار می شم روحم به شدت خسته است، پاهام به شدت درد گرفته .... سرما خوردم پریود نشدم هنوز هم سرفه می کنم

دوشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۸

بیداری


این خواب نیست اما شبیه یه خوابه شاید هم بعدها مث خواب به نظر بیاد.این یه نقطه عطف در زندگی منه، در واقع دومین نقطه عطف
نقطه عطف به این معنی که یه چیزی درونم عوض می شه و به خوبی این تغییر را احساس می کنم
شاید خیلی درست نتونم توضیحش بدم اما اینجوریه که یه اتفاقی در زندگیم می افته که انقدر تاثیر گذاره که باعث می شه یه چیزی درونم عوض بشه
حتما برای همه این اتفاق می افته اما مال من اینجوریه که ( لااقل تو این دوبار) یه اتفاق دردناک باعث می شه دو روز پشت سر هم عر بزنم انقدر گریه کنم گریه کنم گریه کنم که چشمام بشه مث دو تا گوله خون و وقتی اشکام تموم می شه تنها حسی که برام می مونه یه دردیه که همه وجودم رو گرفته و دائم روی قلبم دنگ دنگ می کنه. این درد تا مدتی هست و کم کم از بین می ره . اما وقتی درده داره کم کم تموم می شه اون تغییر رو احساس می کنم راستش خیلی هم بد نیست و از نتیجه اش راضی هستم اما یه کم زیادی دردناکه.

شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۸

شرم آوره

!عجب وضعیته به خدا... از وقتی تصمیم گرفتم خواب هام رو یادداشت کنم همش خواب های سکسی می بینم

چهارشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۸

کلاس چهارم دبیرستان

دیشب خواب دیدم از دبیرستانمون باهام تماس گرفتند و گفتند متاسفانه مدرک سال چهارم دبیرستان شما قابل قبول نیست و باید دوباره کلاس چهارم دبیرستان روبگذرونید
صحنه بعدی من توی مدرسمون بودم و همه کسانی که اون سال با من درسشون تموم شده بود اومده بودن و قرار بود یک سال دوباره با هم درس بخونیم، با همون روپوش و مقنعه مدرسمون بودیم و هممون و کلی ذوق زده ، اصلا برامون عجیب نبود که باید دوباره بعد از هفده سال کلاس چهارم دبیرستان باشیم
به نظرم اسم همشون رو یادم بود و کلی از این بابت هیجان زده شده بودم. قیافه ها خیلی عوض نشده بود اما معلوم بود که همه بزرگ شدن
تنها مکالمه ای که یادمه اینه که یکی به من گفت مرجان تو چشمت ناراحته این جلو بشین، گفتم تو از کجا می دونی من چشمم ناراحته؟ گفت اون موقع ها مگه یادت نیست چشمت آسیب دید تو تصادف؟ من گفتم هه چه جالب اون موقعها رو یادم نیست اما تازگیها چشمم آسیب دیده. یه چیز خوب هم که توی خوابم بود چند تا از دوستهای دبستانم هم که دیگه هیچوقت بعد از دبستان ندیدمشون تو کلاس نشسته بودن کلی ذوق کرده بودم ، خیلی بزرگ شده بودن بچه هم داشتند

من و خواب هایم

از بچگی خواب های درهم و برهم می دیدم و همیشه فکر می کردم باید خواب هام رو یادداشت کنم . نمی دونم چرا اما همیشه این احساس ر و داشتم که باید خواب هام رو یه جا ثبت کنم.
راستش قدیمها تو خواب راه می رفتم و به زبانهای مختلف حرف می زدم اما الان خیلی وقته که دیگه راه نمی رم اما هنوز هم حرف می زنم. خلاصه که بالاخره تصمیم گرفتم این خواب های درهم و برهم رو که خیلی وقتها هم اصلا نمی تونم تعریفشون کنم رو اینجا نگهداری کنم