دوباره انگار برگشتم سر خونه اول، دوباره همون غم روزهای اول اومده سراغم. دوباره معده درد گرفتم . دوباره دست و پام درد گرفته. دوباره پر از انرژی بدم.
بدبختی اینه که وقتی از یه طرف انرژی بد میاد دیگه همینجور پشت سر هم تیر بارون می شی. سر کار اوضاع بد می شه ، از ایران خبرهای منفی می شنوی، خودت کارهای احمقانه می کنی و انواع و اقسام انرژیهای بد رو انگار مث جاروبرقی می کشی سمت خودت.
نمی دونم باید چی کار کنم، دیروز واقعا دلم می خواست یه جوری خودم رو دیگه محو کنم خیلی وسوسه شده بودم. واقعا فکر می کردم نهایت سه ثانیه و بعد همه چی تموم. هر کسی یه مدتی ناراحت می شه و بعد همه یادشون می ره و راحت برای خودشون زندگیشون و می کنن منم بدم نمیاد یگه برم ببینم اونور چه خبره. خبرهای اینور دیگه برام جذابیتی نداره. خدایا باید چی کار کنم. فکر اینکه انقدر تو رو آزار دادم و هنوز انقدر با درد ازش حرف می زنی داره روانیم می کنه. اصلا دیگه تحمل ندارم.
بابا یه گهی خوردم حرف هم نزدم ، نمی تونستم حرف بزنم به کی بگم حالا چی کار کنم؟ حالا هم که این حضور نصف و نیمه ام باعث دردسره.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر