دوشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۸

بیداری


این خواب نیست اما شبیه یه خوابه شاید هم بعدها مث خواب به نظر بیاد.این یه نقطه عطف در زندگی منه، در واقع دومین نقطه عطف
نقطه عطف به این معنی که یه چیزی درونم عوض می شه و به خوبی این تغییر را احساس می کنم
شاید خیلی درست نتونم توضیحش بدم اما اینجوریه که یه اتفاقی در زندگیم می افته که انقدر تاثیر گذاره که باعث می شه یه چیزی درونم عوض بشه
حتما برای همه این اتفاق می افته اما مال من اینجوریه که ( لااقل تو این دوبار) یه اتفاق دردناک باعث می شه دو روز پشت سر هم عر بزنم انقدر گریه کنم گریه کنم گریه کنم که چشمام بشه مث دو تا گوله خون و وقتی اشکام تموم می شه تنها حسی که برام می مونه یه دردیه که همه وجودم رو گرفته و دائم روی قلبم دنگ دنگ می کنه. این درد تا مدتی هست و کم کم از بین می ره . اما وقتی درده داره کم کم تموم می شه اون تغییر رو احساس می کنم راستش خیلی هم بد نیست و از نتیجه اش راضی هستم اما یه کم زیادی دردناکه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر