شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۸

کاسه توالت

دنیا شروع می کنه به چرخیدن. اول یواش یواش می چرخه و تو فکر می کنی چیزی نیست یه کم می چرخه بعد خودش آروم می شه.
اما نه انگار هر لحظه حرکتش داره تند و تندتر می شه . هر چی چشمات و باز و بسته می کنی بلکه جلوی چرخشش رو بگیری اصلا فایده نداره این کار باعث می شه تو هم وسط چرخش دنیا شروع کنی به چرخیدن اما چرخشتون با هم جور نیست تو بر عکس می چرخی و این کار و خرابتر می کنه. هی تو می چرخی هی دنیا می چرخه، هی توی می چرخی هی دنیا ..
وای که چه تلاش بیهوده ای می کنی این چرخش متوقف بشه. بالا و پائین ، پائین و بالا ، چپ و راست ...
حالاست که فکر می کنی این دیگه آخرشه ، دیگه همه چی تموم شد، خوب هر کی یه جور می میره تو هم اینجوری. اصلا مگه خودت نمی خواستی که همه چی تموم شه ؟
چرا اما اینطوری نه . اینجوری مردن رو دوست ندارم این جوری مردن خیلی الکیه خیلی چیپه. هر جایی می میرم غیر از کنار کاسه توالت. کاسه توالت؟ گفتی کاسه توالت ؟
وای چقدر کاسه توالت رو دوست دارم از هر چیز و هر کس دیگه ای بیشتر دلم می خواد بغلش کنم.
بغلش می کنم دو دستی و هر چی درونمه رو تحویلش می دم . وای که چه حس خوبیه . دیگه چرخشی در کار نیست. دنیا آروم شده و من خالی خالی.
با عشق سیفون رو می کشم و کنار کاسه توالت آروم به خواب می رم.

۱ نظر: