تا چهار ماه دیگه فقط شش روز مرخصی برام مونده بود. انقدر حال و روزم خراب بود که فکر کردم تنها چیزی که می تونه بهم انرژی بده رفتن به خانه است. پنچ روز در تهران انقدر بهم انرژی داده که نمی دونم چه جوری از کی و از چی تشکر کنم.
به نظرم کسانی که در غربت زندگی می کنند به خوبی این رو احساس می کنند که قدم زدن در شهر خودت و شنیدن صدای آدمهایی که به زبان مادریت حرف می زنند چه موهبتیه. لذت بودن با آدمهایی که دوستشان داری را فقط زمانی به خوبی درک می کنی که ازشون دوری.
خلاصه که حالم به شدت خوبه و امیدوارم برای مدتی بتونم این حس خوب رو حفظ کنم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر