آرامش عجیبی دارم این روزها باور نکردنی. انگار ناگهان چراغی برایم روشن شده باشد. راستش این روزها خیال می کنم آدمهای دور و بر را بهتر می فهمم چه آنهایی را که دوستشان دارم و چه آنهایی را که دوستشان ندارم. عصبانیتم انگار تمام شده باشد. از پدرم دیگر کینه ای به دل ندارم. به خودم حق نمی دهم که او را مقصر بدانم. انگار ناگهان فهمیدم که او هم یک انسان است مثل همه انسانهای دیگر که اشتباه می کنند و راههای درست و غلط را تجربه می کنند. انگار با خودم و زندگی ام مهربانتر شده ام و انگار زندگی هم با من مهربانتر شده است.
جمعه، دی ۱۶، ۱۳۹۰
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر