Hi Mr. Murakami
what is this connection between us?
Whatever it is, It is just making me crazy! anything that is in my mind today I just come across to it in your book the following day!
These are some of our mutual thinking in your "South of the border, West of the Sun":
.... I cncentrated on keeping myself busy, I started going to the pool every morning and I'd swim two thousand meters without stopping...I tried my best to concentrate on what ever I was doing, washing my face, I was thinking about that, Listening to music, I was all music, It was the only way I could survive.
....
My wife asked: Is there anything you want to tell me? if something is bothering you, tell me. Even if it something hard to talk about. If there is anything I can do just name it. .. I can't stand to see you unhappy. I don't want to see that pained look on your face. what is it you hate about our life? tell me.
I shook my head: I like my job and I love you... I just can't undestand who I am anymore, I can't tell right from wrong, I am confused, but not angry.
" You certainely are angry"
I sighed.
" And you sigh all the time, anyhow somthing is bothering you, your mind is million miles away.I was struck by violent desire to confess everything, what a relief that would be! No more hiding, no more playact or lie!
But I didn't say anything! confession would serve no purpose, It would only make us miserable.
...
and I just replied " It has nothing to do with you, if anything, the problem is with me! so don't worry about it, Ok? I just want some time to think!
....
سلام هاروکی جان
پاسخ دادنحذفحالت چطور است؟ شناختی؟
محمد مرجان اینا هستم.
من هم درست عین مرجانمان زوایای مشترک زیادی را هر روز در دنیای خودم و تو کشف می کنم. جدی می گویم. یادت که هست نوشته بودی "به هر کجا که سفر کنی از خودت نمی توانی فرار کنی" یادت آمد؟ آهان، جمله ات حال و روز "گه" آن زمان خودم بود. شکر خدا که رو به راه تر شده ام و دارم "ابر غورباقه" ات را با مشقت تمام بر می گردانم.
تازه مرجانمان کلی در ویراستاری داستان های تو به من کمک و لطف می کند و متن را ترکانده، واژه های زیادی به آن اضافه، مقداری هم از آن کم می کند تا انجا که ترجمه روان شده ی جدید هیچ ربطی به متن آویزان من نداشته و با کمال بزرگواری و ادب اسم خودم را به جای مرجانمان به عنوان مترجم پای داستان های تو می نویسم و هی این طرف و آن طرف می روم و پز اش را می دهم.
هاروکی عزیز انگار زیاد حرف زدم، سعی کن بیشتر مراقب خودت باشی و مثل تراکتور کتاب بنویسی و سراغ کلاب ملاب موسیقی و این جور چیزها هم دیگر نرو عزیزم که اولا حرام است و تو هنوز از این جیزها سر در نمی آوری و دوما پول توش نیست، از من گفتن.
راستی هارو جان در خانه چی صدایت می زنند؟ هارو؟ کی؟ روکی؟ مهم نیست من و مرجان چه در خانه چه در آشپزخانه همان هاروکی صدایت می کنیم.
گفتم آشپزخانه راستی سلام من را به مادر برسان.
تا داستان بعدی تو که من برگدانمش به فارسی شلم شولواو مرجان عزیزم مرتب و خوش رنگ و لعابش کند
خدانگهدارت باشد
از راه دور می بوسمت
قربانت
محمد"
آقای موراکامی عزیز دیگه با این نامه محمد فکر می کنم بیشتر با هم فامیل شدیم.
پاسخ دادنحذفبه امید دیدار
مرجان